شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٥ - مثل
مثالى است براى نشان دادن غفلت آدمى از ياد خدا و فراموش كردن نعمت هاى او و سرگرم شدن وى به لذت هاى دنياوى كه آن نيرو را نيز از خدا دارد.
|
جزو جزوت تا برسته است از عدم |
چند شادى ديده اند و چند غم |
|
|
زآنكه بى لذت نرويد هيچ جزو |
بلكه لاغر گردد از هر پيچ جزو |
|
|
جزو ماند و آن خوشى از ياد رفت |
بل نرفت آن خفيه شد از پنج و هفت |
|
|
همچو تابستان كه از وى پنبه زاد |
ماند پنبه رفت تابستان ز ياد |
|
|
يا مثال يخ كه زايد از شتا |
شد شتا پنهان و آن يخ پيش ما |
|
|
هست آن يخ زآن سعوبت يادگار |
يادگار صيف در دى اين ثمار |
|
|
همچنان هر جزو جزوت اى فتى |
در تنت افسانه گوى نعمتى |
|
|
چون زنى كه بيست فرزندش بود |
هر يكى حاكى حال خوش بود |
|
|
حمل نبود بى ز مستى و ز لاغ |
بى بهارى كى شود زاينده باغ |
|
|
حاملان و بچگانشان بر كنار |
شد دليل عشق بازى با بهار |
|
|
هر درختى در رضاع كودكان |
همچو مريم حامل از شاهى نهان |
|
|
گرچه در آب آتشى پوشيده شد |
صد هزاران كف بر او جوشيده شد |
|
|
گرچه آتش سخت پنهان مى تند |
كف به ده انگشت اشارت مى كند |
|
پيچ: كنايت از درد. ناآرامى.
خفيه شدن: پنهان گشتن.
پنج: حس هاى پنجگانه.
هفت: هفت اندام برونى، و آن سر، سينه، پشت، دو دست و دو پاست و درونى و آن، دماغ، دل، جگر، سپرز، شش، زهره، و گرده است. و در بعض فرهنگ ها نام اندام ها به گونه اى ديگر ضبط شده.
خفيه شدن از پنج و هفت: به حس درنيامدن و درون اعضا در شدن.
يا مثال يخ:
|
همچو يخ كاندر تموز مستجد |
هر دم افسانه زمستان مى كند |
|