شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٠ - سؤال كردن آن صوفى قاضى را
سؤال كردن آن صوفى قاضى را
|
گفت صوفى چون ز يك كان است زر |
اين چرا نفع است و آن ديگر ضرر |
|
|
چونكه جمله از يكى دست آمده است |
اين چرا هشيار و آن مست آمده است |
|
|
چون ز يك درياست اين جوها روان |
اين چرا نوش است و آن زهر دهان |
|
|
چون همه انوار از شمس بقاست |
صبح صادق صبح كاذب از چه خاست |
|
|
چون ز يك سرمه است ناظر را كحل |
از چه آمد راست بينى و حول |
|
|
چونكه دار الضرب را سلطان خداست |
نقد را چون ضرب خوب و نارواست |
|
|
چون خدا فرمود ره را راه من |
اين خفير از چيست و آن يك راهزن |
|
|
از يك اشكم چون رسد حر و سفيه |
چون يقين شد الولد سر ابيه |
|
|
وحدتى كه ديد با چندين هزار |
صد هزاران جنبش از عين قرار |
|
كحل: در لغت سرمه گون بودن روييدن گاه مژه چشم است در خلقت، و آنچه به معنى سرمه كشيدن است كحل است، ولى مولانا نظير اين تسامح ها را بسيار به كار برده است.
حول: دوبينى.
دار الضرب: آنجا كه در آن سكه زنند و مقصود از دارالضرب در اين بيت مصدر آفرينش است، كه: اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحدة. (نساء، ١) راه من: اشارت است به قرآن كريم: قل هذه سبيلي أدعوا إلى الله على بصيرة. (يوسف، ١٠٨) خفير: محافظ، نگهبان (در راه).
از يك اشكم ...: اگر فرزند رمز پدر است (خوى هاى او را در خود دارد) چرا از پدرى دو گونه پسر با دو خوى متولد مى شود.