شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٩ - ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
|
اصل خود جذبه است ليك اى خواجه تاش |
كار كن موقوف آن جذبه مباش |
|
|
زآنكه ترك كار چون نازى بود |
ناز كى در خورد جانبازى بود |
|
|
نه قبول انديش نه رد اى غلام |
امر را و نهى را مى بين مدام |
|
|
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش |
چون بديدى صبح، شمع آنگه بكش |
|
|
چشم ها چون شد گذاره نور اوست |
مغزها مى بيند او در عين پوست |
|
|
بيند اندر ذره خورشيد بقا |
بيند اندر قطره كل بحر را |
|
اين قدر گفتيم ...: آنچه درباره فقر و حقيقت آن گفته شد.
جامد بودن فكر: قوت درك حقيقت نداشتن. در چنين حال بايد به خدا رو آورد و از او خواست قوت عنايت كند كه: و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. (عنكبوت، ٦٩) ذكر را خورشيد ساختن: با ياد خدا فكر تاريك را روشن كردن و به حالت اطمينان رسيدن كه: ألا بذكر الله تطمئن القلوب. (رعد، ٢٨) جذبه: ذر لغت به معنى كشش است و در اصطلاح عارفان تقرب بنده است به حق تعالى به مقتضاى عنايت الهى تا آنچه در طى منزل هاى سلوك بدان نياز بود براى وى آماده سازد.
چشم ها چون شد گذاره: چون ديده از محسوسات بگذرد و حقيقت بين شود، لطف حق بر دل جوينده پرتو افكند.
عش: لانه (پرندگان).
سالك بايد با تحمل رياضت، در سلوك بكوشد. امر و نهى الهى را كار بندد، و در انديشه پذيرفته شدن نباشد تا عنايت حق او را جذب كند و تا بدان مرحله نرسيده از كار باز نايستد. چون بدان مرحله رسيد و جذبه حق را ديد حقيقت بر او آشكار مى شود.