شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٦ - ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
(براى معنى و شرح حديث، نگاه كنيد به: ذيل بيت ٦٠٤/ ٥) دريغ از بهر فوت: حسرت خوردن كه چرا بيشتر بندگى نكردم.
مرگ را قبله كردن: چشم بدان دوختن، و به استقبال آن رفتن. چنانكه بارها در مطاوى مثنوى آمده است حقيقت مرگ زندگانى جاويد يافتن است.
|
از چه نام برگ را كردى تو مرگ |
جادوى بين كه نمودت مرگ برگ |
|
حول: دو بينى، درست نديدن، احول بودن.
در اجل گم شدن: با مرگ از ميان رفتن. (به دنى و دنياوى دل بستم و با مردنم از ميان رفت.) در نقش ايست كردن: به صورت دل بستن. بارها در مثنوى اشارت شده است آنچه از اين جهان به چشم مى آيد چون نقش ديوار است بى روح و خالى از حقيقت. (مردگان دريغ مى خورند، چرا فريب دنيا را كه صورتى بيش نبود، خورديم و براى آخرت كارى نكرديم.) علف يافتن: نيرو گرفتن. انبوه شدن.
به بر افكندن بحر كف را: هرچند كف و بحر در اين بيت به معنى لغوى آن به كار رفته است، اما در آن تلميحى است به «جسم هاى آدميان». چنانكه جنبش كف از درياست و چون به كنار دريا افتد آرام شود و از ميان برود، جنبش مردمان نيز از جانى است كهاز جهان ديگر است. چون آن جان به جانان بازگردد تن در گورستان خاموشى خواهد افتاد.
در بحران افكند: بحران دگرگون شدن حالت بيمار است. (از تن هاى افتاده در گورستان كه چون كف دريايند بپرس چه شما را چنين خاموش ساخته؟ حال پاسخ مى دهند از دريا- جان- بپرس.) مخمور: خمر خورده، مست، دچار دردسر خمارى.
كباب مخمور شدن: كنايت از سود رساندن. لذت بخشيدن. (چون جان از تنت رفت، پوست و گوشت به هيچ كار نمى آيد. خاصيت برخى حيوان ها را هم ندارى كه چون كشته شدند شراب خواران از گوشت و پوستشان بهره برند.) نظر: كنايت از فكر و انديشه آنچه بدان مى توان حقيقت را دريافت و در بيت هاى بعد