شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٥ - رجوع به قصه رنجور
|
زآنكه ضد را ضد كند پيدا يقين |
زآنكه با سركه پديد است انگبين |
|
رستن: پديد آمدن، به كار پرداختن.
جايگاه نيست: آنجا يا آنچه بر آن بنايى يا نقشى نيست. (صنعتگر هنگامى هنر خود را نشان تواند داد كه مانند آن چيزى را ابداع نكرده باشند.) وقت صيد ...: اين هنرمندان هنگام نشان دادن هنر چيزى را كه موجود نبود پديد آوردند- هنر خود را در عدم نشان دادند- حال كه چنين است از عدم كه منشأ كمال است چرا گريزان اند.
چون اميدت لاست ...: «لا» كنايت از جوهرى كه از اعراض خالى است (عالم غيب)، كه هر هستى از آنجا پديد مى آيد.
(چون طمع به جايى بسته اى كه محسوس اين حاسه ها نيست و هرچه خواهى از آنجا مى خواهى چرا به سوى او روى نمى آورى.) انيس طمع: آنچه بدان اميد بسته اى.
به سر: در نهان. (اگر نهانى با نيستى مأنوس نيستى چرا منتظرى كه از غيب سودى به تو برسد.) زآنكه دارى ...: هنگامى كه بدو روى مى آورى دل از همه علاقه ها كه دارى مى كنى و به آن غيب پناه مى برى.
برگ را مرگ نام كردن: مرگ چنانكه گفته شد ناديده گرفتن همه تعلق هاست و روى آوردن بدانكه منشأ هستى هاست. چون اين مرگ موجب رسيدنت به حق مى شود و هرچه از او بخواهى تو را خواهد داد، پس اين مرگ نيست، برگ تو خواهد بود.
|
راست گفته است آن سپهدار بشر |
كه هر آنكه كرد از دنيا گذر |
|
|
نيستش درد و دريغ و غبن موت |
بلكه هستش صد دريغ از بهر فوت |
|
|
كه چرا قبله نكردم مرگ را |
مخزن هر دولت و هر برگ را |
|
تنبيهى است غافلانى را كه به جهان نيست هست نما دل بسته اند و از گذاردن آنچه در اين جهان است مى هراسند و يا به فرموده موالانا صحراى گستره جهان غيب را پر از