شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٦ - قصه درويش كه از آن خانه هرچه مى خواست مى گفت نيست
قصه درويش كه از آن خانه هرچه مى خواست مى گفت[١] نيست
|
سائلى آمد به سوى خانه اى |
خشك نانه خواست يا تر نانه اى |
|
|
گفت صاحب خانه نان اينجا كجاست |
خيره اى؟ كى اين دكان نانباست |
|
|
گفت بارى اندكى پيهم بياب |
گفت آخر نيست دكان قصاب |
|
|
گفت پاره آرد در اى كدخدا |
گفت پندارى كه هست اين آسيا |
|
|
گفت بارى آب ده از مكرعه |
گفت آخر نيست جو يا مشرعه |
|
|
هرچه او درخواست از نان يا سبوس |
چربكى مى گفت و مى كردش فسوس |
|
|
آن گدا در رفت و دامن بر كشيد |
اندر آن خانه به حسبت خواست ريد |
|
|
گفت هى هى گفت تن زن اى دژم |
تا در اين ويرانه خود فارغ كنم |
|
|
چون در اينجا نيست وجه زيستن |
بر چنين خانه ببايد ريستن |
|
|
چون نه اى بازى كه گيرى تو شكار |
دست آموز شكار شهريار |
|
|
نيستى طاوس با صد نقش بند |
كه به نقشت چشم ها روشن كنند |
|
|
هم نه اى طوطى كه چون قندت دهند |
گوش سوى گفت شيرينت نهند |
|
|
هم نهاى بلبل كه عاشقوار زار |
خوش بنالى در چمن يا لالهزار |
|
|
هم نه اى هدهد كه پيكى ها كنى |
نه چو لك لك كه وطن بالا كنى |
|
|
در چه كارى تو و بهر چت خرند |
تو چه مرغى و تو را با چه خورند |
|
|
زين دكان با مكاسان برتر آ |
تا دكان فضل كه الله اشترى |
|
|
كاله اى كه هيچ خلقش ننگريد |
از خلاقت آن كريم آن را خريد |
|
|
هيچ قلبى پيش او مردود نيست |
زآنكه قصدش از خريدن سود نيست |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: گفتند.