شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٤ - مثل
مثل
|
آنچنانكه كاروانى مى رسيد |
در دهى آمد درى را باز ديد |
|
|
آن يكى گفت اندر اين بردالعجوز |
تا بيندازيم اينجا چند روز |
|
|
بانگ آمد نه بينداز از برون |
وآنگهانى اندر آ تو اندرون |
|
|
هم برون افكن هر آنچ افكندنى است |
در ميابا آن كه اين مجلس سنى است |
|
بردالعجوز: بار افكندن، منزل كردن.
آوردن داستان كاروان مقدمه گونه اى است براى بيان نكته اى كه در مطاوى مثنوى باز هم بدان اشارت شده است و آن «تجريد» است. تجريد را در لغت معنى چند است: پيراستن، شمشير آختن، برهنه كردن، و در اصطلاح عارفان تهى شدن بنده است از قيدهاى مادى. نجم الدين تجريد را يكى از صفت هايى شمرده است كه مريد چون به شيخ پيوست بايد بدان متصف شود: «سيم تجريد است، بايد كه مجرد شود و قطع همه تعلقات سببى و نسبى كند به احسن الوجه.» (مرصاد العباد، ص ٢٥٨) براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: داستان «مردى كه در خانه يارى را كوفت» (٣٠٥٦/ ١).
|
بد هلال استاددل جان روشنى |
سايس و بنده اميرى مؤمنى |
|
|
سايسى كردى در آخر آن غلام |
ليك سلطان سلاطين بنده نام |
|
|
آن امير از حال بنده بى خبر |
كه نبودش جز بليسانه نظر |
|
|
آب و گل مى ديد و در وى گنج نه |
پنج و شش مى ديد و اصل پنج نه |
|