شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٧ - معاتبه مصطفى
مكرمت: كار نيكو. خريدن بلال.
خاص كردن عام: اشارت است به مقامى كه امت اسلام نزد خدا دارند و در آيه هايى از قرآن كريم آمده است از جمله: كنتم خير أمة أخرجت للناس. (آل عمران ١١٠) و كذلك جعلناكم أمة وسطا. (بقره، ١٤٣) (قرب و منزلت تو نزد حضرت حق موجب برترى امت تو بر ديگر امت هاست.) مستحيل: ناممكن. مستحيل وصف حال گرديدن: به وصفى كه تحقق آن محال است موصوف گشتن. (چگونه ممكن است من به رتبتى برسم كه آفتاب بر من سلام كند و اين محال وصفى براى من شود.) حال شدن محال: تحقق يافتن آن. (چون محضر تو را درك كردم آن محال تحقق يافت مانند آن بود كه آفتاب به من سلام كرد و مرا به آسمان برد.) روح البلاد: جان شهرها. از آن رو كه برپايى جهان وابسته به مقام ولايت رسول اكرم است. و او در جهان چون روح است در جسم انسان. (چون تو را بديدم از آفتاب دل بريدم.) گفت و گوى رسول ٦ با ابوبكر، و سخنانى كه ابوبكر درباره مقام آن حضرت و امت او بر زبان آورده حقيقتى است، اما در آن مجلس چنان گفت و گويى نرفته است. آنچه مولانا سروده بيان حقيقت حال است.
|
همچو مدح مرد چوپان سليم |
مر خدا را پيش موسى كليم |
|
|
كه بجويم اشپشت شيرت دهم |
چارقت دوزم من و پيشت نهم |
|
|
قدح او را حق به مدحى برگرفت |
گر تو هم رحمت كنى نبود شگفت |
|
|
رحم فرما بر قصور فهم ها |
اى وراى عقل ها و وهم ها |
|
|
ايها العشاق اقبالى جديد |
از جهان كهنه نو گر رسيد |
|
|
زآن جهان كو چاره بيچاره جوست |
صدهزاران نادره دنيا در اوست |
|
|
ابشروا يا قوم اذجاء الفرج |
افرحوا يا قوم قد زال الحرج |
|
|
آفتابى رفت در كازه هلال |
در تقاضا كه ارحنا يا بلال |
|
|
زير لب مى گفتى از بيم عدو |
كورى او بر مناره رو بگو |
|
|
مى دمد در گوش هر غمگين بشير |
خيز اى مدبر ره اقبال گير |
|