شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٢ - بازگردانيدن صديق رضى الله عنه واقعه بلال را رضى الله عنه و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينه جهودان و قص كردن آن قضيه پيش مصطفى
در توبه بسته شدن:
|
توبه را از جانب مغرب درى |
باز باشد تا قيامت بر ورى |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٥٠٣/ ٤) سطبر: كنايت از سخت.
آن: عشق. عشق محبت بى حساب است بدان جهت گفته اند صفت حق است به حقيقت، و نسبت او به بنده مجازى است. (مثنوى، مقدمه دفتر دوم) عشق ز اوصاف خدا:
|
عشق وصف ايزد است اما كه خوف |
وصف بنده مبتلاى فرج وجوف |
|
|
چون يحبون بخواندى در نبى |
با يحبوهم قرين در مطلبى |
|
|
پس محبت وصف حق دان عشق نيز |
خوف نبود عشق يزدان اى عزيز |
|
حسن زراندود: زيبايى عاريتى.
ديووار: زشت و بدنما.
عشق نسبت به خدا، در كلام متأخران همان است كه در كلام متقدمان از آن به محبت تعبير شده است و چنانكه در دفتر پنجم ديديم مولانا آيه «يحبهم و يحبونه» را به معنى عشق گرفته بود و آنچه در كشف المحجوب (ص ٤٠٠- ٤٠١) آمده و نيكلسون بدان اشارت كرده مجرد بحث لفظى است. پس چون عشق از اوصاف حق است، اگر ديگرى را عاشق گويند اسناد مجازى است، و ظهور عشق در او چون ظهور تابش آفتاب است بر موجودات كه عرضى است نه ذاتى. همانند زرى كه بر مس اندايند.
|
عشق بينايان بود بر كان زر |
لاجرم هر روز باشد بيشتر |
|
|
زآنكه كان را در زرى نبود شريك |
مرحبا اى كان زر لاشك فيك |
|
|
هركه قلبى را كند انباز كان |
وا رود زر تا به كان لامكان |
|
|
عاشق و معشوق مرده ز اضطراب |
مانده ماهى رفته زآن گرداب آب |
|
|
عشق ربانى است خورشيد كمال |
امر نور اوست خلقان چون ظلال |
|
|
مصطفى زين قصه چون خوش بر شكفت |
رغبت افزون گشت او را هم به گفت |
|