شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤١ - بازگردانيدن صديق رضى الله عنه واقعه بلال را رضى الله عنه و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينه جهودان و قص كردن آن قضيه پيش مصطفى
باز سلطان: براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به: ذيل بيت ٨٢١١/ ٢ به بعد.
در حدث مدفون شدن: كنايت از ماندن در دست مشركان و يا به گفته مولانا جهودان.
ضمن بيان حال بلال و ستمى كه مشركان بر او روا مى داشتند، وصف حالى از مؤمنان و مشركان را بيان مى دارد. مؤمنان در جمع مشركان چون بازند در حلقه جغدان. مؤمنان هدايت كافران را مى خواهند و كافران پندارند آنان قصد مال و جاه شان را دارند. فرعون درباره موسى و هارون مى گفت، اينان مى خواهند با جادو شما را از سرزمينتان بيرون كنند مشركان مى گفتند شما دينى را كه ما از پدرانمان گرفته ايم خرافه مى خوانيد. و همچنين مخالفان هر پيمبرى به او و مؤمنان بدو، چنين مى گفتند. «تا بدانى صد چندان كه دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.» (گلستان سعدى، ص ١٤٠)
|
پندها دادم كه پنهان دار دين |
سر بپوشان از جهودان لعين |
|
|
عاشق است او را قيامت آمده است |
تا در توبه بر او بسته شده است |
|
|
عاشقى و توبه يا امكان صبر |
اين محالى باشد اى جان بس سطبر |
|
|
توبه كرم و عشق همچون اژدها |
توبه وصف خلق و آن وصف خدا |
|
|
عشق ز اوصاف خداى بى نياز |
عاشقى بر غير او باشد مجاز |
|
|
زآنكه آن حسن زراندود آمده است |
ظاهرش نور اندرون دود آمده است |
|
|
چون رود نور و شود پيدا دخان |
بفسرد عشق مجازى آن زمان |
|
|
وا رود آن حسن سوى اصل خود |
جسم ماند گنده و رسوا و بد |
|
|
نور مه راجع شود هم سوى ماه |
وا رود عكسش ز ديوار سياه |
|
|
پس بماند آب و گل بى آن نگار |
گردد آن ديوار بى مه ديو وار |
|
|
قلب را كه زر ز روى او بجست |
بازگشت آن زر به كان خود نشست |
|
|
پس مس رسوا بماند دود وش |
زو سيه روتر بماند عاشقش |
|
پندها دادم: گوينده صديق است.
عاشق است ...: حقيقت بر بلال آشكار شده، چنانكه بر رستاخيزيان. بلال از گفته خود توبه نمى كند گويى براى او قيامت آشكار شده.