شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٠ - بازگردانيدن صديق رضى الله عنه واقعه بلال را رضى الله عنه و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينه جهودان و قص كردن آن قضيه پيش مصطفى
بازگردانيدن صديق رضى الله عنه واقعه بلال را رضى الله عنه و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينه جهودان و قص كردن آن قضيه پيش مصطفى ٧ و مشورت در خريدن او
|
بعد از آن صديق پيش مصطفى |
گفت حال آن بلال باوفا |
|
|
كآن فلك پيماى ميمون بال چست |
اين زمان در عشق و اندر دام توست |
|
|
باز سلطان است زآن جغدان به رنج |
در حدث مدفون شده است آن زفت گنج |
|
|
جغدها بر باز استم مى كنند |
پر و بالش بى گناهى مى كنند |
|
|
جرم او اين است كو باز است و بس |
غير خوبى جرم يوسف چيست پس |
|
|
جغد را ويرانه باشد زاد و بود |
هستشان بر باز زآن زخم جهود |
|
|
كه چرا مى ياد آرى زآن ديار |
يا ز قصر و ساعد آن شهريار |
|
|
در ده جغدان فضولى مى كنى |
فتنه و تشويش در مى افكنى |
|
|
مسكن ما را كه شد رشك اثير |
تو خرابه خوانى و نام حقير |
|
|
شيد آوردى كه تا جغدان ما |
مر تو را سازنده شاه و پيشوا |
|
|
وهم و سادايى در ايشان مى تنى |
نام اين فردوس ويران مى كنى |
|
|
بر سرت چندان زنيم اى بد صفات |
كه بگويى ترك شيد و ترهات |
|
|
پيش مشرق چارميخش مى كنند |
تن برهنه شاخ خارش مى زنند |
|
|
از تنش صد جاى خون بر مى جهد |
او احد مى گويد و سر مى نهد |
|
بازگردانيدن: بيان داشتن. گفتن. (صديق داستان بلال را با رسول ٦ در ميان نهاد.) فلك پيما: اشارت است به حديثى كه درباره معراج پيغمبر و شنيدن صداى بلال گذشت (بيت ٩٥١/ ٦).