شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٦ - قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى
|
چون نمى داند دل داننده اى |
هست با گردنده گرداننده اى |
|
|
چون نمى گويى كه روز و شب به خود |
بى خداوندى كى آى كى رود |
|
آنگاه گويد اگر فهم تو در شناختن محرك افلاك گردنده قاصر است، به محسوس ها بنگر و از ادراك خود درياب كه:
|
مى دهند ارواح هر شب زين قفس |
فارغان نه حاكم و محكوم كس |
|
|
شب ز زندان بى خبر زندانيان |
شب ز دولت بى خبر سلطانيان ... |
|
|
تا كه روزش واكشد زآن مرغزار |
وز چراگاه آردش در زير بار |
|
حال كه چنين است و مى بينى همه اجزاى عالم در چنبره فرمان اوست، تو چگونه مى توانى خود را از حكم او بيرون تصور كنى؟
|
چون ستورى باش در حكم امير |
كه در آخر حبس گاهى در مسير |
|
|
چونكه بر ميخت ببندد بسته باش |
چونكه بگشايد برو برجسته باش |
|
|
آفتاب اندر فلك كژ مى جهد |
در سيه رويى خسوفش[١] مى دهد |
|
|
كز ذنب پرهيز كن هين هوش دار |
تا نگردى تو سيه رو ديگر وار |
|
|
ابر را هم تا زيانه آتشين |
مى زنندش كآنچنان رو نه چنين |
|
|
بر فلان وادى ببار اين سو مبار |
گوشمالش مى دهد كه گوش دار |
|
|
عقل تو از آفتابى بيش نيست |
اندر آن فكرى كه نهى آمد مه ايست |
|
|
كژ منه اى عقل تو هم گام خويش |
تا نيايد آن خسوف رو به پيش |
|
|
چون گنه كمتر بود نيم آفتاب |
منكسف بينى و نيمى نور تاب |
|
|
كه به قدر جرم مى گيرم تو را |
اين بود تقدير در داد و جزا |
|
|
خواه نيك و خواه بد فاش و ستير |
بر همه اشيا سميعيم و بصير |
|
|
زين گذر كن اى پدر نوروز شد |
خلق از خلاق خوش پدفوز شد |
|
در حبس و مسير بودن: كنايت از مراقب منهى و مباح بودن. و در عبادت بودن و در فراغت
[١] - در حاشيه نسخه اساس: كسوفش.