شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٣ - قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى
اگر عشق بر دل عاشق غالب گرديد نهان داشتن آن دشوار است، هرچند زجر و ضرب را به دنبال داشته باشد. عشق مجازى چنين است. پس آنكس را كه چون بلال عشق خدا در دل باشد چگونه مى تواند آن را پنهان كند.
|
ماه را با زفتى و زارى چه كار |
در پى خورشيد پويد سايه وار |
|
|
با قضا هر كو قرارى مى دهد |
ريشخند سبلت خود مى كند |
|
|
كاه برگى پيش باد آنگه قرار؟ |
رستخيزى و آنگهانى عزم كار؟ |
|
|
گربه در انبانم اند دست عشق |
يك دمى بالا و يك دم پست عشق |
|
|
او همى گرداندم بر گرد سر |
نه به زير آرام دارم نه زبر |
|
|
عاشقان در سيل تند افتاده اند |
بر قضاى عشق دل بنهاده اند |
|
|
همچو سنگ آسيا اندر مدار |
روز و شب گردان و نالان بى قرار |
|
|
گردشش بر جوى جويان شاهد است |
تا نگويد كس كه آن جو را كد است |
|
|
گر نمى بينى تو جو را در كمين |
گردش دولاب گردونى ببين |
|
|
چون قرارى نيست گردون را از او |
اى دل اختروار آرامى مجو |
|
|
گر زنى در شاخ دستى كى هلد |
هر كجا پيوند سازى بسكلد |
|
|
گر نمى بينى تو تدوير قدر |
در عناصر جوشش و گردش نگر |
|
|
زآنكه گردش هاى آن خاشاك و كف |
باشد از غليان بحر با شرف |
|
|
باد سرگردان ببين اندر خروش |
پيش امرش موج دريا بين به جوش |
|
|
آفتاب و ماه دو گاو خراس |
گرد مى گردند و مى دارند پاس |
|
|
اختران هم خانه خانه مى دوند |
مركب هر سعد و نحسى مى شوند |
|
|
اختران چرخ گر دورند هى |
وين حواست كاهل اند وسست پى |
|
|
اختران چشم و گوش و هوش ما |
شب كجا اند و به بيدارى كجا |
|
|
گاه در سعد و وصال و دلخوشى |
گاه در نحس فراق و بيهشى |
|
|
ماه گردون چون در اين گرديدن است |
گاه تاريك و زمانى روشن است |
|
|
گه بهار و صيف همچون شهد و شير |
گه سياستگاه برف و زمهرير |
|
|
چونكه كليات پيش او چو گوست |
سخره و سجده كن چوگاه اوست |
|
|
تو كه يك جزوى دلا زين صد هزار |
چون نباشى پيش حكمش بى قرار |
|