شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٥ - داستان آن شخص كه بر در سرايى نيم شب سحورى مى زد، همسايه او را گفت كه آخر نيم شب است سحر نيست و ديگر آنكه در اين سرا كسى نيست بهر كه مى زنى؟ و جواب گفتن مطرب او را
داستان آن شخص كه بر در سرايى نيم شب سحورى مى زد، همسايه او را گفت كه آخر نيم شب است سحر نيست و ديگر آنكه در اين سرا كسى نيست بهر كه مى زنى؟ و جواب گفتن مطرب او را
|
آن يكى مى زد سحورى بر درى |
درگهى بود و رواق مهترى |
|
|
نيم شب مى زد سحورى را به جد |
گفت او را قائلى كاى مستمد |
|
|
اولا وقت سحر زن اين سحور |
نيمشب نبود گه اين شر و شور |
|
|
ديگر آنكه فهم كن اى بوالهوس |
كه در اين خانه درون، خود هست كس؟ |
|
|
كس در اينجا نيست جز ديو پرى |
روزگار خود چه ياوه مى برى |
|
|
بهر گوشى مى زنى دف، گوش كو |
هوش بايد تا بداند، هوش كو؟ |
|
|
گفت گفتى بشنو از چاكر جواب |
تا نمانى در تحير و اضطراب |
|
|
گرچه هست اين دم بر تو نيمشب |
نزد من نزديك شد صبح طرب |
|
|
هر شكستى پيش من پيروز شد |
جمله شب ها پيش چشمم روز شد |
|
|
پيش تو خون است آب رود نيل |
نزد من خون نيست آب است اى نبيل |
|
|
در حق تو آهن است آن و رخام |
پيش داود نبى موم است و رام |
|
|
پيش تو كه بس گران است و جماد |
مطرب است او پيش داود اوستاد |
|
|
پيش تو آن سنگ ريزه ساكت است |
پيش احمد او فصيح و قانت است |
|
|
پيش تو استون مسجد مرده اى است |
پيش احمد عاشقى دل برده اى است |
|
|
جمله اجزاى جهان پيش عوام |
مرده و پيش خدا دانا و رام |
|
داستان آن شخص: در مقالات شمس است: «چنانكه آن شخص سحورى به روز مى زد بر در خانه اى، آن شخص را شب روز شده بود، آن يكى گفت در اين خانه كسى نيست،