شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٤ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
باره آمده است: هركه را امروز شراب محبت نيست فردا او را شراب طهور نيست. امروز شراب محبت از كأس معرفت مى آشامند و فردا شراب طهور در حضرت ملك غفور مى نوشند. (كشف الاسرار، ج ١٠، ص ٣٣٠) گر ز گوشش ...: اگر حقيقت آنچه را به گوش مى شنود به دل در مى يافت، سر نصيحتى كه در درون ارشاد كنندگان است در كام او داخل مى شد.
قشور: جمع قشر: پوست.
مغز بيرون ماند: معنى سخن آنان را در نيافت و تنها لفظ آن را شنيد و اما اثرى كه در معنى استدر لفظ نخواهد بود چراكه لفظ به گوش مى رسد نه به دل.
نار دوزخ: اشارت است به قرآن كريم: كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا (. نساء، ٥٦) آتش دوزخ آنان را مى سوزاند كه همه پوست اند و مغز را كه حقيقت ايمان است در نيافته اند.
ور بود ...: اگر به كسانى كه از ايمان برخوردارند رنجى رسد و عذابى بينند، براى آن است كه پخته شوند و از پوست درآيند نه آنكه سوخته گردند. (براى توضيح بيشتر از اين بيت نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٨٢٨/ ٢) قشرها مغفور ...: اشارت است به غفران حق تعالى بر بندگان گناهكار كه: و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء\* (. نساء، ٤٨) از عنايت گر بكوبد ...: اگر خدا بنده اى از بندگان را به رنج گرفتار سازد براى آن است كه او بدو رو آرد و آمرزش طلبد و اگر مبتلايش نسازد از عنايت محروم ماند.
|
گفت شه با ساقيش اى نيك پى |
چه خموشى ده به طبعش آر هى |
|
|
هست پنهان حاكى بر هر خرد |
هركه را خواهد به فن از سر برد |
|
|
آفتاب مشرق و تنوير او |
چون اسيران بسته در زنجير او |
|
|
چرخ را چرخ اندر آرد در زمن |
چون بخواند در دماغش نيم فن |
|
|
عقل كو عقل دگر را سخره كرد |
مهره زو دارد وى است استاد نرد |
|
|
چند سيلى بر سرش زد گفت گير |
دركشيد از بيم سيلى آن زحير |
|
|
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ |
در نديمى و مضاحك رفت و لاغ |
|
|
شير گير و خوش شد انگشتك بزد |
سوى مبرز رفت تا ميزك كند |
|