شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٣ - گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد وجوه وام آن دوست را كه آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم و پيغام كردن به وارثان كه البتهآن را بسيار نبينند و هيچ باز نگيرند و اگرچه او هيچ از آن قبول نكند يا بعضى را قبول نكند هم آنجا بگذارند تا هر آنكه خواهد برگير
|
گشته باشد همچو سگ قى را اكول |
مسترد نخله بر قول رسول |
|
|
ور ببندد در نبايد آن زرش |
تا بريزند آن عطا را بر درش |
|
|
هركه آنجا بگذرد زر مى برد |
نيست هديه مخلصان را مسترد |
|
|
بهر او بنهاده ام آن از دو سال |
كرده ام من نذرها با ذوالجلال |
|
|
ور روا دارند چيزى زآن ستد |
بيست چندان خود زيانشان اوفتد |
|
|
گر روانم را پژولانند زود |
صد در محنت بر ايشان بر گشود |
|
|
از خدا اوميد دارم من لبق |
كه رساند حق را در مستحق |
|
|
دو قضيه ديگر او را شرح داد |
لب به ذكر آن نخواهم برگشاد |
|
|
تا بماند دو قضيه سر و راز |
هم نگردد مثنوى چندين دراز |
|
بشنو ...: سخن خواجه مرده است به پايمرد.
داد مهمان: آنچه بايد بدو (مرد وامدار) برسد.
كه وفاى وام او ...: آن گوهرها بيش از اندازه وام اوست. من آن را آماده كرده بودم تا مهمانم بگيرد و از وام كه بر عهده دارد، آزرده نشود.
ذهب: زر.
برگزاردن: پرداختن.
فضله ماند ...: پس از پرداخت وام زيادتى را هزينه خود سازد و مرا دعا كند.
قسم: جمع قسمة.
خفيه: پنهانى. (مى خواستم پنهان از ديگران آن را به او بدهم اجل نگذاشت.) خنور: كوزه گلى كه در آن پول نگه دارند. به اصطلاح امروز قلك.
طاق: طاقچه. رف.
فاجتهد بالبيع: بكوش تا در معاملت تو را فريب ندهند. انقروى مطلب را از سياق خود برگردانده و بدان معنى عرفانى داده: ملوك سالكان اند و لعل و ياقوت مضمون هاى مثنوى. ليكن تأويلى تكلف آميز است.
خوف غرار: بيم فريب خوردن. بيم مغبون شدن.