شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٧ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
بكشيد و او را بنيازرد، گفت به عزت من كه او را بركشم و كليم خويش گردانم و پيغمبريش دهم اين همه كرامت ها به ارزانى داشت.» (سياست نامه، ص ١٥٠- ١٥١) جامى اين داستان را چنين به نظم درآورده است.
|
روزى از روزها كليم خدا |
كه زدى گام در حريم وفا |
|
|
در شبانى به ره نهاد قدم |
بره اى كرد ناگه از رمه رم |
|
|
بره هر سو دوان و او از پى |
كرد بسيار كوه و هامون طى |
|
|
آخرش سست شد ز سختى رگ |
دست و پا سوده بازماند از تگ |
|
|
موسى او را گرفت و پيش نشاند |
اشك رحمت به روى خويش فشاند |
|
|
خوى او از غضب نگشت درشت |
نرم نرمش كشيد دست به پشت |
|
|
كاين رميدن پى چه بود آخر |
زين دويدن تو را چه سود آخر |
|
|
كوشش من كه در قفاى تو بود |
نز براى من از براى تو بود |
|
|
گر تو را با تو واگذاشتمى |
لطف خويش از تو باز داشتمى |
|
|
بهر گرگ و پلنگ خون آشام |
طعمه چاشت مى شد يا شام |
|
|
آنگهش جا به گردن خود كرد |
عزم رفتن به سوى مقصد كرد |
|
|
چون نديدش ز رنج قوت تن |
بار او را گرفت بر گردن ... |
|
|
حق تعالى چو در شبانى او |
ديد آئين مهربانى او |
|
|
گفت با قدسيان كروبى |
آنكه خويش بود بدين خوبى |
|
|
شايد ار قدر او بلند شود |
در جهان شاه ارجمند شود |
|
|
بر سر خلق سروريش دهند |
ره به سوى پيمبريش دهند |
|
نعل ريختن: واماندن از دويدن.
طيرگى: خشمناكى.
نمى زيبد ...: چنين است در نسخه اساس. در اين صورت استفهام تقريرى است (مى زيبد) ولى در ذيل كلمه «نمى» نوشته شده است «همى» در اين صورت همى تأكيد است.
مصطفى فرمود: گرفته از حديث است كه در احاديث مثنوى از طريق ابوهريره و جابر از صحيح بخارى و ربيع الابرار نقل شده. در اينجا آن را از فروغ كافى مى آوريم:
قال