شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٦ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
است. نمونه آن زيبايى يوسف است و نور تابنده رخسار موسى (ع). و در پى آن گويد: قدرتى كه مردان خدا دارند و سختى ها را تحمل مى كنند، هم از حق تعالى است.
|
همچنان اين قوت ابدال حق |
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق |
|
|
جسمشان را هم ز نور اسرشته اند |
تا ز روح و از ملك بگذشته اند |
|
تنها اين مردان اند كه تحمل برداشتن چنين بار را دارند.
|
هست آن آهن فقير سخت كش |
زير پتك و آتش است او سرخ و خوش |
|
|
حاجب آتش بود بى واسطه |
در دل آتش رود بى رابطه |
|
و در بيت هاى بعد توضيح بيشترى است.
|
جسمشان مشكات دان دلشان زجاج |
تافته بر عرش و افلاك اين سراج |
|
|
نورشان حيران اين نور آمده |
چون ستاره زين ضحى فانى شده |
|
|
زين حكايت كرد آن ختم رسل |
از مليك لايزال و لم يزل |
|
|
كه نگنجيدم در افلاك و خلا |
در عقول و در نفوس با علا |
|
|
در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف |
بى ز چون و بى چگونه بى ز كيف |
|
|
تا به دلالى آن دل فوق و تحت |
يابد از من پادشاهى ها و بخت |
|
|
بى چنين آيينه از خوبى من |
بر نتابد نه زمين و نه زمن |
|
|
بر دو كون اسب ترحم تاختيم |
پس عريض آيينه اى بر ساختيم |
|
|
هر دمى زين آينه پنجاه عرس |
بشنو آيينه ولى شرحش مپرس |
|
نورشان: مرجع ضمير عرش و افلاك است.
ضحى: آفتاب.
لا يزال و لم يزل: نيست نمى شود و هرگز نيست نخواهد شد. (جاودانى و هميشه است.) نگنجيدم: اشارت است به حديثى كه از طريق شيعه و اهل سنت با اندك اختلاف در عبارت ديده مى شود.
لم يسعنى سمائى و لا ارضى و وسعنى قلب عبدى المؤمن.
(بحارالانوار، ج ٥٥، ص ٩٣)
قلب المؤمن عرش الرحمان.
(همان مجلد،