شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩ - حكايت غلام هندو كه به خداوند زاده خود پنهان هواى آورده بود چون دختر را با مهتر زاده اى عقد كردند، غلام خبر يافت رنجور شد و مى گداخت و هيچ طبيب علت او را در نمى يافت و او را زهره گفتن نه
|
از دل و از ديده ات بس خون رود |
تا ز تو اين معجبى بيرون شود |
|
|
علت ابليس انا خبرى بدست |
وين مرض در نفس هر مخلوق هست |
|
(نگاه كنيد به ذيل بيت ٣٢١٦، ٣٢١٣/ ١)
|
كرد يك داماد صالح اختيار |
كه بد او فخر همه خيل و تبار |
|
|
پس زنان گفتند او را مال نيست |
مهترى و حسن و استقلال نيست |
|
|
گفت آنها تابع زهدند و دين |
بى زر او گنجى است بر روى زمين |
|
|
چون به جد تزويج دختر گشت فاش |
دست پيمان و نشانى و قماش |
|
|
پس غلام خرد كاندر خانه بود |
گشت بيمار و ضعيف و زار زود |
|
|
همو بيمار دقى او مى گداخت |
علت او را طبيبى كم شناخت |
|
|
عقل مى گفتى كه رنجش از دل است |
داروى تن در غم دل باطل است |
|
|
آن غلامك دم نزد از حال خويش |
كز چه مى آيد بر او در سينه نيش |
|
|
گفت خاتون را شبى شوهر كه تو |
باز پرسش در خلا از حال او |
|
|
تو به جاى مادرى او را بود |
كه غم خود پيش تو پيدا كند |
|
|
چونكه خاتون كرد در گوش اين كلام |
روز ديگر رفت نزديك غلام |
|
|
پس سرش را شانه مى كرد آن ستى |
با دو صد مهر و دلال و آشتى |
|
|
آنچنانكه مادران مهربان |
نرم كردش تا درآمد در بيان |
|
|
كه مرا اوميد از تو اين نبود |
كه دهى دختر به بيگانه عنود |
|
|
خواجه زاده ما و ما خسته جگر |
حيف نبود كو رود جاى دگر |
|
|
خواست آن خاتون ز خشمى كآمدش |
كه زند وز بام زير اندازدش |
|
|
كو كه باشد هندوى مادر غرى |
كه طمع دارد به خواجه دخترى |
|
|
گفت صبر اولى بود خود را گرفت |
گفت با خواجه كه بشنو اين شگفت |
|
|
اين چنين گراءكى خائن بود |
ما گمان برده كه هست او معتمد |
|
زنان گفتند: مقايسه شود با عروسى كه شاه براى فرزند خود آورد (٣١١٢/ ٤ به بعد).
استقلال نبودن: در تكفل پدر به سر بردن. خود از عهده هزينه زندگى خود برنيامدن.