شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٠ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
ارتعاش: لرزيدن. (به سخن او كه به ظاهر سخريه مى نمايد منگر لرزش او را كه نشان پنهان كردن حقيقت است در رنگ و روى او ببين.) سيماهم ...: گرفته از قرآن مجيد است و ضاهرا اشارت است به آيه: يعرف المجرمون بسيماهم. (فتح، ٢٩) و آيه فلعرفتهم بسيماهم. (محمد، ٣٠) دانسته ولى ايه اى كه در سوره فتح است اشارت به اصحاب رسول ٦ است.
منم: به معنى سخن چين به كار رفته، در فرهنگ هاى عربى منم به معنى نمام است و باب افعال از نم (سخن چينى) نيامده است.
معاين: آشكارا. (دروغگويى او از چهره اش آشكار است و آنچه او مى گويد خبرى است كه در آن احتمال دروغ مى رود، پس ظاهر و معاين را بايد پذيرفت.) بشر باشر سرشته است: ظاهرا مولانا اين جمله را از اين بيت متنبى گرفتهاست، چه او را با ديوان او انسى فراوان بوده است.
|
الظلم من شيم النفوس و ان تجد |
ذا عفة فلعلة لا يظلم |
|
|
گفت دلقك با فغان و با خروش |
صاحبا در خون اين مسكين مكوش |
|
|
بس گمان و وهم آيد در ضمير |
كآن نباشد حق و صادق اى امير |
|
|
ان بعض الظن اثم است اى وزير |
نيست استم راست، خاصه بر فقير |
|
|
شه نگيرد آنكه مى رنجاندش |
از چه گيرد آنكه مى خنداندش |
|
|
گفت صاحب پيش شه جاگير شد |
كاشف اين مكر و اين تزوير شد |
|
|
گفت دلقك را سوى زندان بريد |
چاپلوس و زرق او را كم خريد |
|
|
مى زنيدش چون دهل اشكم تهى |
تا دهل وار او دهدمان آگهى |
|
|
تر و خشك و پر و تى باشد دهل |
بانگ او آگه كندما را ز كل |
|
|
تا بگويد سر خود از اضطرار |
آنچنانكه گيرد اين دل ها قرار |
|
|
چون طمأنين است صدق و با فروغ |
دل نيارامد به گفتار دروغ |
|
|
كذب چون خس باشد و دل چون دهان |
خس نگردد در دهان هرگز نهان |
|
|
تا در او باشد زبانى مى زند |
تا بد آنش از دهان بيرون كند |
|