شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧ - حكايت غلام هندو كه به خداوند زاده خود پنهان هواى آورده بود چون دختر را با مهتر زاده اى عقد كردند، غلام خبر يافت رنجور شد و مى گداخت و هيچ طبيب علت او را در نمى يافت و او را زهره گفتن نه
حكايت غلام هندو كه به خداوند زاده خود پنهان هواى آورده بود چون دختر را با مهتر زاده اى عقد كردند، غلام خبر يافت رنجور شد و مى گداخت و هيچ طبيب علت او را در نمى يافت و او را زهره گفتن نه
|
خواجه اى را بود هندوبنده اى |
پروريده كرده او را زنده اى |
|
|
علم و آدابش تمام آموخته |
در دلش شمع هنر افروخته |
|
|
پروريدش از طفوليت به ناز |
در كنار لطف، آن اكرام ساز |
|
|
بود هم اين خواجه را خوش دخترى |
سيم اندامى گشى خوش گوهرى |
|
|
چون مراهق گشت دختر، طالبان |
بذل مى كردند كابين گران |
|
|
مى رسيدش از سوى هر مهترى |
بهر دختر دم به دم خوزه گرى |
|
|
گفت خواجه مال را نبود ثبات |
روز آيد شب رود اندر جهات |
|
|
حسن صورت هم ندارد اعتبار |
كه شود رخ زرد از يك زخم خار |
|
|
سهل باشد نيز مهتر زادگى |
كه بود غره به مال و بارگى |
|
|
اى بسا مهتر بچه كز شور و شر |
شد ز فعل زشت خود ننگ پدر |
|
|
پر هنر را نيز اگر باشد نفيس |
كم پرست و عبرتى گير از بليس |
|
|
علم بودش، چون نبودش عشق دين |
او نديد از آدم الا نقش طين |
|
|
گرچه دانى دقت علم اى امين |
زآنت نگشايد دو ديده غيب بين |
|
|
او نبيند غير دستارى و ريش |
از معرف پرسد از بيش و كميش |
|
|
عارفا تو از معرف فارغى |
خود همى بينى كه نور بازغى |
|
|
كاز تقوى دارد و دين و صلاح |
كه از او باشد به دو عالم فلاح |
|
مناسبت اين داستان با بيت هاى گذشته مضمون بيت ٢٤٨ است: «گلرخى كه به گاه صحبت