هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٦٨ - ج- تقيه حتّى در وضو گرفتن
نمىخواهى كارى نكن و سپس او را واگذار و باز گرد.
بشّار گويد: من در پى اطاعت از فرمان امام بيرون آمدم، قفلها را همچنان كه بود بر در زدم و همسرم را در كنار در نشانيدم و به او گفتم: تكان نخور تا باز گردم.
به طرف زندان قنطره رفتم و بر هند بن حجّاج وارد شدم و گفتم: ابو الحسن خواسته است كه به سوى او روى. هند بر من بانگ زد و مرا راند.
من نيز به او گفتم:
من پيغام را به تو رساندم تو اگر مىخواهى انجام بده و اگر نمىخواهى كارى مكن. سپس بازگشتم و او را ترك كردم و به نزد ابو الحسن آمدم. همسرم همچنان در كنار در نشسته بود و درها هم بسته بود. من يك به يك قفلها را باز كردم تا به زندان امام رسيدم. آنحضرت را ديدم و ماجرا را باز گفتم. امام كاظم عليه السلام فرمود: آرى او نزد من آمد و رفت!!
پيش همسرم بازگشتم و از او پرسيدم: آيا پس از من كسى آمده و وارد اين اتاق شده است؟ پاسخ داد: به خدا سوگند نه. من از اين در فاصله نگرفتم و اين قفلها تا زمانى كه تو آمدى، باز نشد!! [١]
[١] - بحارالانوار، ج ٤٨، ص ٢٤١.