هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٦٦ - زندگى امام هادى عليه السلام
كشتند و فرزندش منتصر را به خلافت تعيين كردند. [١]
شايد متوكّل چندين بار امام را زندانى كرده بود، امّا هر بار خدا او را از شرّ وى رهايى مىداد و شايد هم او هر بار از بر پا شدن شورش فراگير عليه خود مىترسيد بعلاوه آنكه وى هيچ توجيهى براى كشتن امام نداشت و خود مىدانست كه در ميان يارانش كسانى هستند كه هواخواه و پيرو آنحضرت مىباشند.
مثلًا يكبار بطحايى كه از خاندان ابوطالب ولى از پيروان بنى عبّاس بود از آنحضرت نزد متوكّل بد گويى كرد و گفت: در خانه او سلاح و اموالى است.
متوكّل، سعيد حاجب را دستور داد كه شبانه به منزل آنحضرت هجوم برد و تمام اموال و سلاحهايى را كه در خانه او يافت مىشود براى وى بياورد.
ابراهيم فرزند محمّد گويد: سعيد حاجب به من گفت: شبانه به سراى امام هادى رفتم. نردبانى همراه داشتم به وسيله آن خود را به بالاى بام خانه رسانيدم و در تاريكى از پلكان فرود آمدم. نفهميدم چگونه به خانه رسيدم كه ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا كرد و گفت:
«سعيد همانجا بمان تا برايت شمع بياورم!».
مدتى نگذشت كه برايم شمعى آورد، كلاه و رداى پشمين در تن آنحضرت ديدم. سجادهاش بر حصيرى پهن بود. او كه رو به قبله نشسته بود، به من گفت:
«اين اتاقها».
وارد اتاقها شدم و آنها را مورد بازرسى قرار دادم و چيزى در آنها نيافتم. تنها كيسه زرى ديدم كه به مهرِ مادرِ متوكّل ممهور بود و كيسههايى نيز يافتم كه با همان مهر ممهور شده بود. امام هادى به من فرمود: «اين سجاده». سجاده را
[١] - بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٢٠٤.