هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٣٣ - خوى پاك
كه حتّى به منزل بروم. پس اگر صلاح بدانى مرا به شهرم روانهسازى. پس چون به ديار خويش رسيدم به جاى تو آن پول را صدقه خواهم داد. چون من مستحق گرفتن صدقه نيستم. امام به او فرمود: بنشين. خداى رحمتت كند! سپس به مردم روكرد و با آنان در سخن شد تا اينكه مردم از محضرش پراكنده شدند و تنها همان مرد و سليمان جعفرى و خيثمه و من در نزد او باقى مانديم. امام فرمود:
آيا اجازه مىدهيد داخل شوم سليمان به او پاسخ داد: خداوند فرمان تو را مقدّم داشت پس امام عليه السلام برخاست و به اتاق رفت و چندى درنگ كرد و سپس بيرون آمد و در را بست و دستش را از بالاى در برون آورد و فرمود: آن مرد خراسانى كجاست؟ مرد گفت: من اينجا هستم. امام عليه السلام به او فرمود: اين دويست دينار را براى خرجى خود بگير و بدان تبرك كن و از جانب من با اين پول صدقه مده و بيرون شو تا نه من تو را ببينم و نه تو مرا.
پس مرد بيرون شد. سليمان به امام رضا عرض كرد: فدايت شوم رحم آوردى و كار نكو كردى. پس چرا چهرهات را از او پوشاندى؟
امام پاسخ داد:
از بيم اينكه مبادا چون حاجتش را روا ساختم ذلّت سؤال و تقاضا را در سيمايش ببينم. آيا مگر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را نشيندهاى كه فرمود: آنكه نهانى حسنه دهد، برابر با هفتاد حج است و آنكه بدى را فاش مىسازد، خوار و بىياور است و آنكه بدى را نهان بدارد، بر وى ببخشند، آيا قول اوّل را نشيندهاى كه مىگويد:
متى آته يوماً لأطلب حاجةً
رجعت الى أهلى و وجهى بمائه [١]