هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٣٢ - نگرش انسانى امام
مصادف، وسايل سفر را فراهمآورد و با بازرگانان به مصر رفت. چون نزديك شهر رسيد، كاروانى تجارى در بيرون شهر به استقبال آنان آمده ايشان از آن كاروان در باره وضعيّت كالايى كه با خود آورده بودند سؤال كردند كه آيا در مصر چنين كالايى هست يا نه؟ كاروانيان پاسخ دادند: چنين كالايى در مصر نيست.
آنگاه سوگند خوردند و قرار داد بستند كه از هر دينار يك دينار سود بگيرند (يعنى سود را مضاعف قرار دهند). آنان بعد از فروش اجناس خود پول خود را گرفتند و به مدينه برگشتند.
مصادف نزد ابو عبداللَّه عليه السلام رفت. دو كيسه در دست داشت كه در هر كيسه يك هزار دينار بود .. او عرض كرد: فدايت شوم اين كيسه سرمايه و اين يكى سود است. امام پرسيد: اين سود، بسيار است مگر شما با اين كالا چه كرديد؟
مصادف داستان تجارت خود را براى امام صادق باز گفت: آنحضرت با شنيدن حرفهاى مصادف فرمود:
«سبحان اللَّه! آيا بر قومى از مسلمانان سوگند ياد كردهايد كه كالاى خود را به آنان نمىفروشيد مگر آنكه در ازاى هر دينار، يك دينار سود بگيريد»؟!
آنگاه يكى از دو كيسه را برداشت و فرمود: «اين سرمايه من است و ما نيازى به سود نداريم».
سپس فرمود: «اى مصادف! چكاچك شمشيرها آسانتر از يافتن روزى حلال است» [١].
٢- امام دوستى داشت كه هيچگاه از او جدا نمىشد. روزى او بر غلامش خشم گرفت و زبان به ناسزا گشود وگفت: كجايى اى پسر زنِ زناكار!! چون ابو عبداللَّه اين سخن شنيد، دستش را بالا آورد و به پيشانىاش زد و گفت:
[١] - الامام الصادق- علّامه مظفّر، ج ١، ص ٢٦٧.