هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٤٦٧ - رهبرى و رهبران الهى
دينار به حج مشرف شده بوديم. چون به مكّه رسيديم متوجّه كمبود آب شديم.
كمبود بارندگى موجب تشنگى بيش از حد مردم شده بود. مكيان و زايران خانه حق، به ما التماس كرده و مىخواستند كه آبشان دهيم. آنگاه ما به كعبه رفتيم و طواف كرديم و با خضوع و زارى در كنار خانه كعبه به دعا پرداختيم امّا دعاهايمان اجابت نشد.
ما در همين حال و هوا بوديم كه ناگهان جوانى كه حزن و اندوه از چهرهاش مىباريد، نمايان شد. چند بار به گرد كعبه طواف كرد و آنگاه به سوى ما آمد و گفت:
اى مالك بن دينار و اى ثابت بنانى و اى ايوب سجستانى و اى صالح مرى و اى عتبه غلام و اى حبيب فارسى و اى سعد و اى عمر و اى صالح اعمى و اى رابعه و اى سعدانه و اى جعفر بن سليمان!
ما گفتيم: بفرماييد اى جوان.
پرسيد: آيا در ميان شما يكى نيست كه خداوند او را دوست بدارد؟
گفتيم: اى جوان بر ما دعا كردن است و بر او اجابت گفتن.
گفت: از كعبه دور شويد كه اگر در ميان شما يك تن بود كه خدا او را دوست مىداشت دعايش را پاسخ مىگفت.
سپس خود به كعبه در آمد و به سجده بيفتاد. مىشنيدم كه در سجدهاش مىگفت:
سرورم تو را به محبّتت به من سوگند، مكّيان را از باران سيراب كن.
ثابت گويد: هنوز سخنش تمام نشده بود كه باران همچون دهانههاى مشك باريدن گرفت. پرسيدم: اى جوان! از كجا دانستى كه خداوند تو را دوست دارد؟!
فرمود: اگر او مرا دوست نمىداشت به زيارت خودش فرا نمىخواند. پس