هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٣٥ - بنياد پاك
اقدامات و تدابير ديگرى نيز اعمال مىشد تا اين سخنان اثر خود را از دست ندهند.
سپاه امام على عليه السلام به سوى بصره آمد. هر دو سپاه رو در روى يكديگر به صف ايستادند. اميرمؤمنان پى برد كه پرچم سپاه دشمن، نقطهاى است كه بايد مورد هجوم قرار گيرد. اگر اين پرچم بر زمين مىافتاد، دشمن مىگريخت و اگر بر جاى خود استوار مىماند شمار بسيارى از هر دو سپاه به خاك و خون مىغلتيدند و البته اين چيزى بود كه امام بدان تمايل نداشت. از اين رو به فرزند شجاع خود محمّد بن حنفيه كه در دليرى زبانزد خاص و عام بود، رو كرد و وى را به حمله فرمان داد و بدو گفت كه بايد به قصد انداختن پرچم يورش برد، زيرا پيروزى يا شكست دشمن در گرو اين پرچم بود و سپاه دشمن نيز به همين خاطر با تمام نيرو از پرچم خود محافظت مى كرد.
محمّد بن حنفيه با عزمى پولادين روانه ميدان شد، امّا هنوز اندكى جلو نرفته بود كه دشمن از قصد وى آگاه گشت و او را در زير باران تير، گرفتند. محمّد كه راهى براى پيشروى در برابر خود نمىديد، به مركز فرماندهى سپاه، نزد اميرمؤمنان بازگشت.
على عليه السلام بر وى نهيب زد، امّا محمّد گفت منتظر است تا از شدّت تير باران دشمن اندكى كاسته شود تا وى هجوم خود را دو باره از سر گيرد. در اينجا يكى از راويان نقل مىكند كه امام خود تصميم گرفت اين مأموريت را به انجام برساند، امام حسن برخاست و گفت كه وى داوطلب انجام اين مهم است. على عليه السلام پس از اندكى ترديد كه شايد از مراقبت بسيار او بر جان سبطين كه نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنان منشعب مىشد، نشأت مىگرفت و در صورت شهادت آنان، هيچ كس نبود كه نسل رسول و خط او را امتداد ببخشد، فرمود: به نام خدا روانه شو.
حضرت به ميدان نبرد گام نهاد. باران تير بر وى باريدن گرفت. امام على از