هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٢٥ - بنياد پاك
روزى رسول خدا به خانه فاطمه رفت و بنابر عادت خود سه بار سلام گفت، امّا جوابى نشنيد. آنحضرت به طرف حياط خانه بازگشت و در بين گروهى از يارانش نشست. سپس امام حسن آمد و بر پشت پدر بزرگش جَست. پيامبر او را محكم گرفت و سپس دهانش را بوسيد و در حالى كه مىگفت: حسن از من و حسين از على است به راه افتاد.
مردم، بسيارى از اوقات از اين كردار پيامبر در شگفت مىشدند. و از خود مىپرسيدند كه چرا پيامبر در حقّ فرزندانش چنين كارهايى را آشكارا انجام مىدهد. روزى يكى از ياران آنحضرت، پيامبر را ديد كه حسن را مىبوسد و مىبويد. آن مرد در حالى كه از اين عمل پيامبر ناخرسند بود عرض كرد: من پسرى دارم كه تا كنون هرگز او را نبوسيدهام. پيامبر صلى الله عليه و آله به وى پاسخى داد كه مضمونش اين بود: وقتى كه خداوند رحمت را از دل تو بر داشت به نظر تو، من چه كارى مىتوانم بكنم؟ بعدها چون فرصت ديگرى پيش آمد پيامبر فرمود:
«حسن و حسين فرزندان منند. هر كه اين دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و آن كه مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است و هر كه خداوند را دوست بدارد، خداى او را به بهشت داخل مىكند. و هر كه با اين دو دشمنى ورزد با من به دشمنى برخاسته و هر كه با من به دشمنى بر خيزد خداى بر او خشم گيرد و هر كه مورد خشم خداوند واقع شود، او را به آتش (دوزخ) داخل مىكند».
سپس از روى محبّت بسيار آن دو را بغل كرد: يكى را طرف راست و ديگرى را طرف چپ.
چه بسيار صحابه، اين سخن مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله را مىشنيدند كه مىفرمود:
«اين دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بار الها! من اين دو و دوستداران آنان را دوست مىدارم».