هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٢٦ - ويژگيها و فضايل اميرمؤمنان
روزى امام يكى از مردان بنى اسد را به دليل ارتكاب جرمى دستگير كرد. خويشان و اقوام آن مرد جمع شدند تا درباره او با امام سخن گويند. آنان همچنين از امام حسن خواستند كه با ايشان همراه شود. امام حسن فرمود: خود به نزد او رويد كه وى به شما آگاهتراست. آنان به نزد اميرمؤمنان رفتند و خواسته خود را با او در ميان گذاردند. امام به ايشان فرمود:
از چيزى كه در اختيار دارم بى آنكه از من بخواهيد به شما مىدهم. آن جماعت از نزد آنحضرت بيرون آمدند و تصوّر كردند كه به خواسته خود رسيدهاند. پس امام حسن از چگونگى كار آنان پرسيد. گفتند: ما با بهترين موفقيّت باز گشتيم. آنگاه سخن امام را براى فرزندش حسن باز گفتند. امام حسن گفت: چه مىكنيد هنگامى كه على، دوست شما را تازيانه زند؟ اين خبر را به امام رساندند. آنحضرت هم، آن مرد مجرم را بيرون آورد و حدّش زد و سپس فرمود:
«به خدا سوگند من مالك و اختيار دار اين امر نيستم».
انگيزه اين امر در ماجراى ديگرى كه تاريخ نقل كرده، بيان شده است. داستان از اين قرار بود كه معاويه مطّلع شد شاعرى از ياران امام به نام نجاشى، زبان به هجو او گشوده است. گويى معاويه مىدانست كه اين مرد اهل ميگسارى است. از اين رو جماعتى را برانگيخت تا در پيشگاه امام به باده گسارى آن مرد شهادت دهند. در پى شهادت اين عده، امام نجاشى را دستگير كرد و او را حد زد.
عدّهاى از اين اقدام امام خشمگين شدند. طارق بن عبداللَّه فهدى نيز از جمله ناراضيان بود. پس به امام عرض كرد: اى اميرمؤمنان چگونه است كه ما مىبينيم نافرمانان و فرمانبرداران و اهل تفرقه و اهل جماعت، نزد صاحبان عقل و معادن فضل در مجازات يكسانند؟! تا جايى كه عمل تو با برادرم حارث