شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٥٦ - ٧٤٠٢ لقد علق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و ذلك القلب و له مواد من الحكمة و اضداد من خلافها
اگر عارض شود آنرا اميد خوار گرداند آنرا طمع، و اگر برانگيخته شود در آن طمع يا برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا حرص، يعنى يكى از آن أضداد اميد بغير خداست كه هرگاه عارض دل شود منشأ طمع گردد و آن خوار گرداند آنرا و با وجود آن سبب حرص شود كه آن هلاك مىگرداند آنرا در دنيا و آخرت، و ظاهر اينست كه مراد به «طمع» خواستن چيزى و طلب و سؤال آن باشد و مراد اين باشد كه اميد منشأ آن مىشود چنانكه مذكور شد و آن خوار مىگرداند آنرا.
و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گفته كه: «اميد توقع منفعتى است از كسى كه بحسب ظاهر از شأن او باشد صدور آن منفعت از او، و «طمع» توقع آنست از كسى كه بعيد باشد وقوع آن از او، و بنا بر اين مراد اينست كه اميد آخر منتهى مىشود بطمع و آن خوار مىگرداند آنرا، و بعد از آن اشاره بمفسده ديگر كردهاند از براى طمع غير خوارى و آن اينست كه: بتدريج مىكشد بحرص و آن هلاك ميكند آنرا، و بعضى از أهل لغت «طمع» را بمعنى حرص گفتهاند، و اين مناسب اين كلام شريف نيست مگر اين كه «الحرص» از قبيل وضع مظهر بجاى مضمر باشد و ترجمه اين باشد كه و اگر برانگيزد آنرا طمع هلاك كند آنرا آن.
و ان ملكه اليأس قتله الاسف.
و اگر مالك شود آنرا نوميدى بكشد آنرا أسف، «مالك شود آن را»، يعنى غالب شود بر آن و آنرا محكوم حكم خود گرداند مانند بندگان، و «أسف» اندوه بر چيزيست كه از كسى فوت شده باشد و اين اشاره بيك ضد ديگرست از آن أضداد كه آن نوميدى مطلق است حتى از درگاه حق تعالى، و «كشتن أسف آن را نزد غلبه آن» باعتبار اينست كه آدمى خود ميداند آنچه كرده از گناهان، پس هرگاه نوميدى بر او غالب شود و اميد عفو و بخشايش آنها نداشته باشد، يعنى تأسف بر آنچه كرده و تدارك آن نتواند كرد او را هلاك كند.