شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٧ - بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
|
در ره عشق اى دل از سحر و فسون ايمن مباش |
خانه هر مور اين صحراست چاه بابلى |
|
(نگاه كنيد به: داستان «هاروت و ماروت» عنوان بيت ٣٣٢١/ ١) بى صحبت پير رفتن: چنانكه در مثل است:
|
بى پير مرو تو در خرابات |
هرچند سكندر زمانى |
|
|
جوانا سر متاب از پند پيران |
كه راى پير از بخت جوان به |
|
نور كوته: كنايت از روشنايى اندك. روشنايى كه زود از ميان برود. (دانش ناقص تو را به مقصود نمى رساند چون مانند روشنى برق است كه لحظه اى مى تابد و نابود مى شود.)
|
دانش ناقص كجا اين عشق زاد |
عشق زايد ناقص اما بر جماد |
|
|
بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد |
از صفيرى بانگ محبوبى شنيد |
|
|
دانش ناقص نداند فرق را |
لاجرم خورشيد داند برق را |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٢٧- ١٥٢٥/ ٢) ظلمات دراز: كنايت از مجهولات، نيز مكرها و تزويرها كه مدعى با آن بازار خود را گرم مى سازد.
توانى: بايد «تانى» خوانده شود.
به منزل اسب راندن: به مقصد رسيدن. منزل ها و مقام هاى سلوك را طى كردن. (دانش ناقص تو را به مقصود نمى رساند.) ليك جرم آنكه باشى ...: چون مدعيان رهبرى را به راهنمايى گزيده اى، راهنمايان حقيقى از تو روى بر مى گردانند.
انوار شرق: روشنايى هاى تابان. كنايت از اوليا و راهنمايان حقيقى.
مفازه: بيابان بى آب و علف است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٤٦٥/ ٢) و در اين بيت كنايت از گمراهى و درماندن است.