شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٩ - باقى قصه فقير روزى طلب بى واسطه كسب
|
هست دنيا قهر خانه كردگار |
قهر بين چون قهر كردى اختيار |
|
|
استخوان و موى مقهوران نگر |
تيغ قهر افكنده اندر بحر و بر |
|
|
پر و پاى مرغ بين بر گرد دام |
شرح قهر حق كننده بى كلام |
|
|
مرد او بر جاى خرپشته نشاند |
وانكه كهنه گشت هم پشته نماند |
|
|
هركسى را جفت كرده عدل حق |
پيل را با پيل و بق را جنس بق |
|
|
مونس احمد به مجلس چار يار |
مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار |
|
|
كعبه جبريل و جان ها سدره اى |
قبله عبدالبطون شد سفره اى |
|
|
قبله عارف بود نور وصال |
قبله عقل مفلسف شد خيال |
|
|
قبله زاهد بود يزدان بر |
قبله مطمع بود هميان زر |
|
|
قبله معنى وران صبر و درنگ |
قبله صورت پرستان نقش سنگ |
|
|
قبله باطن نشينان ذوالمنن |
قبله ظاهر پرستان روى زن |
|
|
همچنين بر مى شمر تازه و كهن |
ور ملولى رو تو كار خويش كن |
|
|
رزق ما در كاس زرين شد عقار |
وآن سگان را اب تتماج و تغار |
|
|
لايق آنكه بدو خو داده ايم |
درخور آن رزق بفرستاده ايم |
|
|
خوى آن را عاشق نان كرده ايم |
خوى اين را مست جانان كرده ايم |
|
|
چون به خوى خود خوشى و خرمى |
پس چه از درخورد خويت مى رمى |
|
|
مادگى خوش آمدت چادر بگير |
رستمى خوش آمدت خنجر بگير |
|
|
اين سخن پايان ندارد و آن فقير |
گشته است از زخم درويشى عقير |
|
صورت شدن: مجسم گرديدن.
مادگى: اعمال زشت دنياوى.
عدل داد درخور ...: پاداش دادن به سزا. اشارت است به قرآن كريم: فاليوم لا تظلم نفس شيئا و لا تجزون إلا ما كنتم تعملون. (يس، ٥٤) به غرب رفتن غارب ...: آنكه نهان شونده است نهان گردد. كنايت از به سزا رسيدن بد كردار.
استخوان و موى ...:
|
استخوان و پشم آن گرگان عيان |
بنگريد و پند گيريد اى مهان |
|