شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥ - سؤال از مرغى كه بر سر ربض شهرى نشسته باشد سر او فاضل تر است و عزيزتر و شريف تر و مكرم تر، و جواب دادن واعظ سائل را به قدر فهم او
آن را كه ديده حقيقت بين است به جان مى پيوندد و به راه ولى خدا مى رود و آنكه اين ديده را ندارد جسمى از جان تهى است. اگر جسم را نقصى رسد جان تواند آن را به صلاح باز آرد اما اگر جان ناقص بود او را علاجى نيست جز كه رسول خدا ٦ او را دريابد و قفل بسته او را بگشايد تا در اين جهان دين كامل بدو دهد و در آن جهان به بهشتش باز برد.
|
اين جهان گويد كه تو رهشان نما |
وآن جهان گويد كه تو مهشان نما |
|
|
پيشه اش اندر ظهور و در كمون |
اهد قومى انهم لا يعلمون |
|
|
باز گشته از دم او هر دو باب |
در دو عالم دعوت او مستجاب |
|
|
بهر اين خاتم شده است او كه به جود |
مثل او نه بود و نه خواهند بود |
|
|
چونكه در صنعت برد استاد دست |
نه تو گويى ختم صنعت بر تو است؟ |
|
|
در گشاد ختم ها تو خاتمى |
در جهان روح بخشان حاتمى |
|
|
هست اشارات محمد المراد |
كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد |
|
|
صد هزاران آفرين بر جان او |
بر قدوم و دور فرزندان او |
|
|
آن خليفه زادگان مقبلش |
زاده اند از عنصر جان و دلش |
|
|
گر ز بغداد و هرى يا از رى اند |
بى مزاج آب و گل نسل وى اند |
|
|
شاخ گل هرجا كه رويد هم گل است |
خم مل هر جا كه جوشد هم مل است |
|
|
گر ز مغرب برزند خورشيد سر |
عين خورشيد است نه چيز دگر |
|
|
عيب چينان را از اين دم كور دار |
هم به ستارى خود اى كردگار |
|
|
گفت حق چشم خفاش بدخصال |
بسته ام من ز آفتاب بى مثال |
|
|
از نظرهاى خفاش كم و كاست |
انجم آن شمس نيز اندر خفاست |
|
اين جهان: اشارت است به دعاى رسول ٦ در حق مشركان كه چون او را آزار مى دادند، از خدا هدايت آنان را مى خواست و مى فرمود:
اللهم اهد قومى انهم لا يعلمون
. كه در كتاب هاى حديث با اندك اختلاف موجود است.
مه نمودن: اشارت است به عقيده اهل سنت و جماعت كه در روز رستاخيز خدا را به ديده حس توان ديد (ماذالله) و اين عقيدت گرفته از ظاهر قرآن است: وجوه يومئذ