شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١١ - قصه سلطان محمود و غلام هندو
|
جاهل از با تو نمايد همدلى |
عاقبت زخمت زند از جاهلى |
|
|
او دو آلت دارد و خنثى بود |
فعل هر دو بى گمان پيدا شود |
|
|
او ذكر را از زنان پنهان كند |
تاكه خود را خواهر ايشان كند |
|
|
شله از مردان به كف پنهان كند |
تاكه خود را جنس آن مردان كند |
|
|
گفت يزدان زآن كس مكتوم او |
شله اى سازيم بر خرطوم او |
|
آتش از كاروان ماندن: كنايت از نشانى اندك بازمانده از رفتگان. كه ديدن آن موجب رنج خاطر است.
|
دانى ز رفتن تو ما را چه مانده بر دل |
از كاروان چه ماند جز آتشى به منزل |
|
[١] و گاه اين مثل را براى بى اثر و بى حركت بودن آورند.
|
بى رهبرى تو مشعل مهر |
چون آتش كاروان نجنبد |
|
و در بيت مورد بحث در اين معنى ظهور بيشترى دارد.
صحبت: بعض شارحان آن را سخن معنى كرده اند ولى با توجه به بيت ١٤١٧ در معنى همنشينى ظهور دارد. (چون تو را بهايى بسيار است، ا نا اهلان همنشين مباش.) امانت ها: كنايت از كرده ها. (هر كار براى خداكنى تباه نشود.) بره اى بدهى: اشارت است به آيه هايى از قرآن كريم كه در آنها به پاداش كار نيك و انفاق اشارت شده است از جمله: من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها. (انعام، ١٦٠) و مثل الذين ينفقون أموالهم في سبيل الله كمثل حبة أنبتت سبع سنابل في كل سنبلة مائة حبة. (بقره، ٢٦١) و آيه هاى ديگر گرگ را با يوسف همراه كردن: با نا اهلان در آميختن.
[١] -بيت از واليه، دختر فتحعلى شاه، است. نام او حسن جهان خاتون بود. در حديقه امان اللهى ضبط بيت چنين است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|