شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨ - تمامت كتاب الموطد الكريم
|
عقل سر تيز است[١] ليكن پاى سست |
زآنكه دل ويران شده است و تن درست |
|
|
عقلشان در نقل دنيا پيچ پيچ |
فكرشان در ترك شهوت هيچ هيچ |
|
|
صدرشان در وقت دعوى همچو شرق |
صبرشان در وقت تقوى همچو برق |
|
|
عالمى اندر هنرها خودنما |
همچو عالم بى وفا وقت وفا |
|
|
وقت خود بينى نگنجد در جهان |
در گلو و معده[٢] گم گشته چو نان |
|
|
اين همه اوصافشان نيكو شود |
بد نماند چونكه نيكو جو شود |
|
|
گر منى گنده بود همچون منى |
چون به جان پيوست يابد روشنى |
|
|
هر جمادى كه كند رو در نبات |
از درخت بخت او رويد حيات |
|
|
هر نباتى كآن به جان رو آورد |
خضروار از چشمه حيوان خورد |
|
|
باز جان چون روسوى جانان نهد |
رخت را در عمر بى پايان نهد |
|
سر تيز: كنايت از باريك بين. دقيق.
پاى سست: محدود سير. (عقل جزئى در تدبير امر معاش تيزبين است و در دانستن و دريافتن امر معاد ناتوان.) دل ويران شده ...: صورت استدلال كه عقل جزئى بدان تمسك مى جويد، به ظاهر نيست. و در بيت هاى بعد توضيح بيشترى است.
پيچ پيچ: كنايت از مشغول شونده و هر سو رونده.
صدر: سينه. (از دعوى كم ندارند و از تقوى بى بهره اند.) منى: خود بينى. (اگر خودبينى ناپسند است، چون رها شود و از ميان برود، گندگى آن از ميان مى رود و به كمال مى رسد، چنانكه منى هرچند بدبو و گنده است چون جان يابد به انسان بدل گردد.) آغاز بيت ها مذمت عالمانى است كه علم ظاهرى را وسيلت رونق كار خود كرده اند و عقل معاد را واگذارده، سپس گويد اگر اينان خودبينى را رها كنند و خود را به اولياى خدا
[١] -در حاشيه نسخه اساس: ند.( عقل سرتيرند.) ...
[٢] -در حاشيه نسخه اساس: گلوى تنگ.( در گلوى تنگ گم گشته.) ...