شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٢٠ - رجوع كردن بدآن قصه كه شاه زاده بدآن طغيان زخم خورد از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
سوى وجود آمدن: از محو به صحو برگشتن.
چشم مريخى: تعبيرى است از حالت غضب شاه. و تشبيه چشم به مريخى از آن روست كه مريخ دلالت بر جنگ و خونريزى دارد. (شاه چون از محو به صحو بازگشت، دانست كه نگاه ناخرسند او به شاه زاده او را از پا درآورده است.) يك تير از تركش كم بودن: تير استعارت از ناخشنودانه و معترضانه نگريستن شاه است بر شاه زاده كه در حالت محو بر او دست داد و ناخواسته او را نفرين كرد.
از حق باز جست: شاه زاده را از حق جست و جو كرد، و پاسخ گرفت كه به تير تو جان داد.
عفو كرد ...: تلويحا اشارت به نكته مهمى است كه باز هم در مطاوى مثنوى آمده است و آن اينكه اگر شاه جرم بنده اى را ببخشد آن بخشش رتبت او را در نظر وى بالا نمى برد.
|
عفو باشد ليك كو فر اميد |
كه بود بنده ز تقوى رو سپيد |
|
|
دزد را گر عفو باشد جان برد |
كى وزير و خازن مخزن شود |
|
(گناه شاه زاده را بخشيد، اما جان او را نمى توانست بازگرداند.) هم كشنده هم ولى است: پاسخ پرسش مقدر است و آن اينكه اگر شاه خود او را كشت چرا بر او مى گريست. و پاسخ اين است، كه مقام ولايت او ايجاب مى كند كه از شاه زاده به خاطر نافرمانى قصاص كند، نيز ايجاب مى كند كه خونخواه او باشد. او داراى هر دو منصب است.
شهيد زرد خد: كنايت زا شاه زاده. (خشم شاه بر جسم او زد نه بر جان او كه اگر بر جان او زده بود گرفتار عذاب آن جهان نيز مى شد.) فتراك گرفتن: كنايت از متوسل شدن. (در آغاز به شاه متوسل شد اما ازغلبه نفس چشم زخمى بدو رسيد و خودبينى را در او دميد و ديد آنچه ديد.) عين الكمال: چشم زخم. او نزد شاه آمده بود تا با توسل به وى به كمالى كه بايست برسد ليكن چشم زخم بدو رسيد و مرد.
وآن سوم: برادر كوچك كه خود را به چيزى حساب نمى آورد، خردنگرى خويش او سبب شد كه تنها وى به مقصود برسد و داستان آينده توضيحى است بر اين مطلب.