شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٩ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
صلاح تو است چه اگر روزيت فراخ گردد دعوى فرعونى كنى آنگاه در پى فريفتن مردم نادان برآيى.
|
ميوه گر كهنه شود تا هست خام |
پخته نبود غوره گويندش به نام |
|
|
گر شود صد ساله آن خام ترش |
طفل و غوره است او بر هر تيزهش |
|
|
گرچه باشد مو و ريش او سپيد |
هم در آن طفلى خوف است و اميد |
|
|
كه رسم يا نارسيده مانده ام |
اى عجب با من كند كزم آن كرم |
|
|
با چنين ناقابلى و دوريى |
بخشد اين غوره مرا انگوريى؟ |
|
|
نيستم اوميدوار از هيچ سو |
وآن كرم مى گويدم لا تيأسوا |
|
|
دائما خاقان ما كرده است طو |
گوشمان را مى كشد لا تقنطوا |
|
|
گرچه ما در نااميدى در گويم |
چون صلا زد دست اندازان رويم |
|
|
دست اندازيم چون اسبان سيس |
در دويدن سوى مرعاى انيس |
|
|
گام اندازيم و آنجا گام نى |
جام برداريم و آنجا جام نى |
|
|
زآنكه آنجا جمله اشيا جانى است |
معنى اندر معنياند معنى است |
|
[١]
|
هست صورت سايه، معنى آفتاب |
نور بى سايه بود اندر خراب |
|
|
چونكه آنجا خشت بر خشتى نماند |
نور مه را سايه زشتى نماند |
|
|
خشت اگر زرين بود بر كندن است |
چون بهاى خشت وحى و روشنى است |
|
|
كوه بهر دفع سايه مندك است |
پاره گشتن بهر اين نور اندك است |
|
|
بر برون كه چو زد نور صمد |
پاره شد تا در درونش هم زند |
|
|
گرسنه چون بر كفش زد قرص نان |
واشكافد از هوس چشم و دهان |
|
|
صدهزاران پاره گشتن ارزد اين |
از ميان چرخ برخيز اى زمين |
|
|
تا كه نور چرخ گردد سايه سوز |
شب ز سايه توست اى ياغى روز |
|
|
اين زمين چون گاهواره طفلكان |
بالغان را تنگ مى دارد مكان |
|
|
بهر طفلان حق زمين را مهد خواند |
در گواره شير بر طفلان فشاند |
|
[٢]
|
خانه تنگ آمد از اين گهواره ها |
طفلكان را زود بالغ كن شها |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: ربانيست.
[٢] نسخه نيكلسون: شير در گهواره بر طفلان فشاند.