شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٧ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
|
از خميرى اشتر و شيرى پزند |
كودكان از حرص آن كف مى گزند |
|
|
شير و اشتر نان شود اندر دهان |
در نگيرد اين سخن با كودكان |
|
|
كودك اندر جهل و پندار و شكى است |
شكر بارى قوت او اندكى است |
|
|
طفل را استيزه و صد آفت است |
شكر اين كه بى فن و بى قوت است |
|
|
واى از اين پيران طفل نااديب |
گشته از قوت بلاى هر رقيب |
|
|
چون سلاح و جهل جمع آيد به هم |
گشت فرعونى جهان سوز از ستم |
|
|
شكر كن اى مرد درويش از قصور |
كه ز فرعونى رهيدى وز كفور |
|
|
شكر كه مظلومى و ظالم نه اى |
آمن از فرعونى و هر فتنه اى |
|
|
اشكم تى لاف اللهى نزد |
كآتشش را نيست از هيزم مدد |
|
|
اشكم خالى بود زندان ديو |
كش غم نان مانع است از مكر و ريو |
|
|
اشكم پر لوت دان بازار ديو |
تاجران ديو را در وى غريو |
|
|
تاجران ساحر لاشى فروش |
عقل ها را تيره كرده از خروش |
|
|
خم روان كرده ز سحرى چون فرس |
كرده كرباسى ز مهتاب و غلس |
|
|
چون بريشم خاك را بر مى تنند |
خاك در چشم مميز مى زنند |
|
|
چندلى را رنگ عودى مى دهند |
بر كلوخيمان حسودى مى دهند |
|
|
پاك آنكه خاك را رنگى دهد |
همچو كودكمان بر آن جنگى دهد |
|
|
دامنى پر خاك ما چون طفلكان |
در نظرمان خاك همچون زر كان |
|
|
طفل را با بالغان نبود مجال |
طفل را حق كى نشاند با رجال |
|
از خمير و اشترى ...: رسمى بوده است متدوال، در ديه ها و شهرها. (براى سرگرمى كودكان از خمير، شكل جانورانى چون شتر و گوسفند و مانند آن مى ساختند (بيشتر در عيدها) كودكان آن را مى ديدند و دريغ مى خوردند كه چرا ندارد. اگر به كودكانى كه خواهان آن مجسمه ها بودند مى گفتند آنها خمير است و در دهان آب مى شود نمى پذيرفتند.) شكربارى: قوت كودك قوتى است اندك، اگر بسيار بود چه مى كرد.
نااديب: ادب ناموخته، بى ادب. (شكوه اى است از مردانى كه ساليانى را پشت سر گذارده