شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٦ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
گويد اكنون هم خاك مى خورد. خاك رنگين، كنايت از خوراكى هايى است كه از خاك بوده، سپس تغيير ماهيت داده و به صورت هاى گونه گون درآمده چنانكه در بيت هاى بعد گويد.
از خاك بر گل بخيه زدن: از خاك گل جسم را مى سازد: و لقد خلقنا الإنسان من سلالة من طين. (مؤمنون، ١٢) قفچاق: قپچاق. ناحيتى در شمال بحر خزر و آن به دو قسمت تقسيم شده است: غربى، ناحيتى كه رود دن و ولگا آن را مشروب مى سازد و شرقى، ناحيتى ميان دره سفلاى سيحون و كوهاى الغ طاق و كوچك طاق.
صبغة الله: آنچه دگرگون نگردد. آنچه در همه آفريده ها يكى است. براى معنى صبغة الله نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٣٣٧/ ٢.
بر بسته: عاريتى. (جز آنچه صبغة الله است و ماندنى است ديگر چيزها كه جسم از آن پرورش مى يابد عاريت و ناماندنى است.) جرس: زنگ كه بر گردن چارپا بندد.
ضحاك: بسيار خندان.
عبس: ترشروى.
آنچه از رنگ ها و شكل ها و اندام ها موجب جدايى اشخاص و اشياء از يكديگر شده عارضى است و از ميان رفتنى، چراكه اصل همه آنها يكى است و آن خاك است خاك گندم شد. آدمى آن را خورد گوشت و پوست او فراخ و فربه گرديد يا خاك به علف تبديل شد و گوسفندان آن را خوردند و آدمى از گوشت گوسفند غذا ساخت. همچنين است رنگ هاى گونه گون مردمان، سياه يا سپيد از اين اقليم يا آن اقليم. چون جسم ها در خاك رود همه اين اعراض نابود مى گردد. اما آنچه اصالت دارد و از ميان رفتنى نيست چيزى است كه مولانا از آن به «صبغة الله» تعبير مى كند و آن صبغتى است كه عارض جان است نه جسم. بدين رو ماندنى است و از ميان رفتنى نيست. سپس گويد جنگى كه ميان آدميان بر سر تصاحب زيورهاى گونه گون دست مى دهد، يا جنگى كه بر سر نژاد و ملك ميان آنان برپا مى گردد، چون جنگى است كه كودكان بر سر به دست آوردن اسباب بازى مى كنند چنانكه در بيت هاى آينده توضيح بيشترى است.