شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٠ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
گردى آن شادى و اندوه از تو نيست عكس است كه از ديگرى در دل تو پديد گشته.
شادى قواده ...: اگر عوان به امر حاكم يا پادشاه بر كسى خشم گيرد آن خشم از عوان نيست بلكه عكس خشم حاكم يا شاه است كه در او پديد آمده (چراكه او به عوان ستمى نكرده تا به كيفر آن بر وى خشم گيرد) و يا قوادى زنى را به مردى رساند شاه شود، شادى او عكس شادى آن دو تن است چراكه خود لذتى نبرده.
صيد گيرد تير: مثالى است براى روشن كردن مفهوم بيت هاى پيش. اگر مقلدانه رفتار كنى و از خود اراده اى نداشته باشى مانند تيرى هستى كه پر بر آن مى بندند تا زود رود و به هدف خورد. آن تير اگر به صيدى خورد و شكار شود از آن صيد به تير نمى رسد، اما شاهين كه با پر خود مى پرد و شكار مى كند، از آنچه شكار كرده بهره اى خواهد داشت.
لحم طير: گوشت پرنده. در آن تلميحى است به قرآن كريم درباره بهشت: و لحم طير مما يشتهون. (واقعه، ٢١) علم هاى صورى هرچند گشايشى مى دهد اما بدان غره نبايد بود. بايد درون را با نور معرفت روشن نمود و آن جز با در بند آوردن شكم و شهوت ميسر نيست. اگر اين دو را در بند آرى و بكوشى كه گفتارت با كردارت هماهنگ گردد در تازه اى به رويت گشوده مى شود. در آن وقت آنچه گويى و آنچه كنى مقلدانه نيست بلكه رفتار و گفتارت عكس درونت خواهد بود.
|
منطقى كز وحى نبود از هواست |
همچو خاكى در هوا و در هباست |
|
|
گر نمايد خواجه را اين دم غلط |
ز اول و النجم بر خوان چند خط |
|
|
تا كه ما ينطق محمد عن هوى |
ان هو الا بوحى احتوى |
|
|
احمدا چون نيستت از وحى ياس |
جسميان را ده تحرى و قياس |
|
|
كز ضرورت هست مردارى حلال |
كه تحرى نيست در كعبه وصال |
|
|
بى تحرى و اجتهادات هدى |
هر كه بدعت پيشه گيرد از هوى |
|
|
همچو عادش بر برد باد و كشد |
نه سليمان است تا تختش كشد |
|