شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٦ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
|
كوچكين رنجور بود و آن وسط |
بر جنازه آن بزرگ آمد فقط |
|
|
شاه ديدش گفت قاصد كين كى است؟ |
كه از آن بحر است و اين هم ماهى است |
|
|
پس معرف گفت پور آن پدر |
اين برادر زآن برادر خردتر |
|
|
شه نوازيدش كه هستى يادگار |
كرد او را هم بد آن پرسش شكار |
|
|
از نواز شاه آن زار حنيد |
در تن خود غير جان جانى بديد |
|
|
در دل خود ديد عالى غلغه |
كه نيابد صوفى آن در صد چله |
|
|
عرصه و ديوار و كوه سنگ بافت |
پيش او چون نار خندان مى شكافت |
|
|
ذره ذره پيش او همچون قباب |
دم به دم مى كرد صد گون فتح باب |
|
|
باب گه روزن شدى گاهى شعاع |
خاك گه گندم شدى و گاه صاع |
|
|
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد |
پيش چشمش هر دمى خلق جديد |
|
|
روح زيبا چونكه وارست از جسد |
از قضا بى شك چنين چشمش رسد |
|
|
صد هزاران غيب پيشش شد پديد |
آنچه چشم محرمان بيند بديد |
|
|
آنچه او اندر كتب برخوانده بود |
چشم را در صورت آن بر گشود |
|
|
از غبار مركب آن شاه نر |
يافت او كحل عزيزى در بصر |
|
|
بر چنين گلزار دامن مى كشيد |
جزو جزوش نعره زن هل من مزيد |
|
صاحب فراش: بسترى، بيمار.
لنگ احسان شدن: پاى بند نيكى گرديدن.
گفت قاصد ...: با آنكه او را مى شناخت خود را ناآشنا گرفت و از معرف خواست او را بدو بشناساند.
از آن بحر است: از خاندان آن شاهزاده است.
حنيذ: بريان. كنايت از دلسوخته.
با پرسش شكار كردن: با دلجويى او را فريفته خود ساختن.
عالى غلغله: شور و شعف فراوان. كنايت از گشايش. (در دل خود فتوحى ديد كه صوفى با گذراندن چله ها بر آن دست نمى يابد.) سنگ بافت: سنگين. ساخته از سنگ. (بر اثرآن خاموشى حالتى بر او دست داد كه مانع ها را برداشته ديد و درون هر چيز براى او پديد گرديد.) قباب: جمع قبه: گنبد. (هر ذره اى پيش چشم او قبه اى مى نمود و گشوده مى شد و سرى را براى او آشكار مى ساخت. گاه كوچك مى نمود گاه بزرگ.) صاع: پيمانه (بيشتر براى گندم). و در مقدار آن خلاف است گفته اند چهار مد، و گفته اند مساوى دو هزار و نهصد و چهل و هشت گرم. (اشياء در ديده درون او دگرگون مى شد و هر لحظه به شكلى مى نمود.) قديد: كهنه، فرسوده. براى معنى لغوى نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٧٩/ ٤.
خلق جديد: آفرينش نو. گرفته از قرآن كريم است: أ إنا لفي خلق جديد. (رعد، ٥) إن يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد. (ابراهيم، ١٩) أ إنا لفي خلق جديد. (سجده ١٠) إنكم لفي خلق جديد. (سباء، ٧) إن يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد. (فاطر، ١٦) بل هم في لبس من خلق جديد. (ق، ١٥) به مناسبت رسيدن پسر ميانه به محضر شاه و نظر افكندن شاه بر وى، به بيان توجه و نظر عارف كامل مى پردازد. آن نظر كه عارف بر سالك افكند چنان روشنى مى دهد كه حقيقت ها بر او آشكار مى گردد گويى قيامت پديد شده است لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد. (ق، ٢٢) مى خواهد اين روشنى افزون تر شود و هل من مزيد مى گويد. نيكلسون و بعض شارحان جمله «هل من مزيد» را گرفته از آيه ٣٠ سوره ق مى دانند ولى آن جمله در آن آيه گفته دوزخ است آنچه با مقام