شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨ - حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكرد به حيله جامه هاش را هم دزديدند
حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكرد به حيله جامه هاش را هم دزديدند
|
آن يكى قچ داشت از پس مى كشيد |
دزد قچ را برد حبلش را بريد |
|
|
چونكه آگه شد دوان شد چپ و راست |
تا بيابد كآن قچ برده كجاست |
|
|
بر سر چاهى بديد آن دزد را |
كه فغان مى كرد كاى وا ويلتا |
|
|
گفت نالان از جه اى اى اوستاد؟ |
گفت هميان زرم در چه فتاد |
|
|
گر توانى در روى بيرون كشى |
خمس بدهم مر تو را با دلخوشى |
|
|
خمس صد دينار بستانى به دست |
گفت او خود اين بهاى ده قچ است |
|
|
گر درى بر بسته شد ده در گشاد |
گر قچى شد حق عوض اشتر بداد |
|
|
جامه ها بر كند و اندر چاه رفت |
جامه ها را برد هم آن دزد تفت |
|
|
حازمى بايد كه ره تا ده برد |
حزم نبود طمع، طاعون آورد |
|
|
او يكى دزد است فتنه سيرتى |
چون خيال او را به هر دم صورتى |
|
|
كس نداند مكر او الا خدا |
در خدا بگريز و واره زآن دغا |
|
اين داستان در كتابهاى فارسى به تفصيل و به اختصار با عنوان «مى ترسم خودم را هم ببرند» آمده است: «روستايى بر خرى نشسته بود و بزى را زنگوله بر گردن با طنابى به خر بسته مى رفت. سه دزد او را ديدند. يكى گفت بز او از من، ديگرى گفت خر او از من، سومى گفت رخت او از من. دزد نخستين رفت و آرام زنگوله را از گردن بز باز كرد و بر دنبال خر بست. و بز را ببرد و دزد دوم به روستايى نزديك شد و گفت زنگوله را به گردن خر مى بندند تو به دم خر بسته اى؟ روستايى برگشت و بز را نديد. فرياد برآورد. دزد گفت من هم اكنون مردى را ديدم كه بزى را با خود مى برد، و از اين كوچه رفت.