شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦٣ - رفتن قاضى به خانه زن جوحى و حلقه زدن جوحى به خشم بر در و گريختن قاضى در صندوق الى آخره
داد واگرفتن: رعايت نكردن. چيزى نبخشيدن. (مردم گمان مى كنند در آن صندوق خالى زرى دارم بدين رو چيزى به من نمى دهند.) عروض: جمع عرض: كالا، مال، رخت.
زراق: فريبكار. (درون مرد فريبكار جز انديشه هاى زيان آور نيست.) كو: كوى، محله، بازار.
سوختن: سوزاندن.
نكال: رنج، عذاب. (قاضى در صندوق فرياد مى زند، حمال در شگفت ماند كه آواز از كجاست سرانجام دانست از صندوق است.)
|
عاشقى كو در غم معشوق رفت |
گرچه بيرون است در صندوق رفت |
|
|
عمر در صندوق برد از اندهان |
جز كه صندوقى نبيند از جهان |
|
|
آن سرى كه نيست فوق آسمان |
از هوس او را در آن صندوق دان |
|
|
چون ز صندوق بدن بيرون رود |
او ز گورى سوى گورى مى شود |
|
|
اين سخن پايان ندارد قاضيش |
گفت اى حمال و اى صندوق كش |
|
|
از من آگه كن درون محكمه |
نايبم را زودتر با اين همه |
|
|
تا خرد اين را به زر زين بى خرد |
همچنين بسته به خانه ما برد |
|
|
اى خدا بگمار قومى روحمند |
تا ز صندوق بدنمان واخرند |
|
|
خلق را از بند صندوق فسون |
كى خرد؟ جز انبيا و مرسلون |
|
|
از هزاران يك كسى خوش منظر است |
كه بداند كو به صندوق اندر است |
|
|
او جهان را ديده باشد پيش از آن |
تا بدان ضد اين ضدش گردد عيان |
|
|
زين سبب كه علم ضاله مؤمن است |
عارف ضاله خود است و موقن است |
|
|
آنكه هرگز روز نيكو خود نديد |
او در اين ادبار كى خواهد طپيد |
|
|
يا به طفلى در اسيرى اوفتاد |
يا خود از اول ز مادر بنده زاد |
|
|
ذوق آزادى نديده جان او |
هست صندوق صور ميدان او |
|
|
دائما محبوس عقلش در صور |
از قفص اندر قفص دارد گذر |
|
|
منفذش نه از قفص سوى علا |
در قفص ها مى رود از جا به جا |
|
|
در نبى ان استطعتم فانفذوا |
اين سخن با جن و انس آمد ز هو |
|