شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٦ - مفتون شدن قاضى بر زن جوحى و در صندوق ماندن، و نايب قاضى صندوق را خريدن، باز سال دوم آمدن زن جوحى بر اميد بازى پارينه و گفتن قاضى كه مرا آزاد كن و كسى ديگر را بجوى الى آخر القصه
مفتون شدن قاضى بر زن جوحى و در صندوق ماندن، و نايب قاضى صندوق را خريدن، باز سال دوم آمدن زن جوحى بر اميد بازى پارينه و گفتن قاضى كه مرا آزاد كن و كسى ديگر را بجوى الى آخر القصه
|
جوحى هر سالى ز درويشى به فن |
رو به زن كردى كه اى دلخواه زن |
|
|
چون سلاحت هست رو صيدى بگير |
تا بدوشانيم از صيد تو شير |
|
|
قوس ابرو تير غمزه دام كيد |
بهر چه دادت خدا؟ از بهر صيد |
|
|
رو پى مرغى شگرفى دام نه |
دانه بنما ليك در خوردش مده |
|
|
كام بنما و كن او را تلخ كام |
كى خورد دانه چو شد در حبس دام |
|
|
شد زن او نزد قاضى در گله |
كه مرا افغان ز شوى ده دله |
|
|
قصه كوته كن كه قاضى شد شكار |
از مقال و از جمال آن نگار |
|
|
گفت اندر محكمه است اين غلغله |
من نتوانم فهم كردن اين گله |
|
|
گر به خلوت آيى اى سرو سهى |
از ستمكارى شو شرحم دهى |
|
|
گفت خانه تو ز هر نيك و بدى |
باشد از بهر گله آمد شدى |
|
|
خانه سر جمله پر سودا بود |
صدر پر وسواس و پر غوغا بود |
|
|
باقى اعضا ز فكر آسوده اند |
وآن صدور از صادران فرسوده اند |
|
|
در خزان و باد خوف حق گريز |
آن شقايق هاى پارين را بريز |
|
|
اين شقايق منع نو اشكوفه هاست |
كه درخت دل براى آن نماست |
|
|
خويش را در خواب كن زين افتكار |
سر ز زير خواب در يقظت برآر |
|
|
همچو آن اصحاب كهف اى خواجه زود |
رو به ايقاضا كه تحسبهم رقود |
|
|
گفت قاضى اى صنم معمول چيست |
گفت خانه اين كنيزك بس تهى است |
|
|
خصم در ده رفت و حارس نيز نيست |
بهر خلوت سخت نيكو مسكنى است |
|