شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٤ - بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
دادر: برادر.
در تهلكه رفتن: خود را به هلاكت افكندن. گرفته از قرآن كريم است: و لا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة. (بقره، ١٩٥) برادران ميانه و كهتر، برادر بزرگ را اندرز مى دهند كه نادانسته در اين راه مرو بايستى راهنمايى بيابى و پى او را بگيرى وگرنه سر به باد خواهى داد. شاهى را كه تو پدر دختر مى دانى گويد مرا دخترى نيست. مردم چين نيز با او همداستان اند. آنكه او را پدر دخترى داند، اگر اثبات كردن آن نتواند سر را به باد خواهد داد.
برادر بزرگ رمز سالكى است كه به جد طالب رسيدن به سر منزل نهايى است و هيچ چيز او را از رفتن باز نمى دارد.
|
اين همه گفتند و گفت آن ناصبور |
كه مرا زين گفته ها آيد نفور |
|
|
سينه پر آتش مرا چون منقل است |
كشت كامل گشت وقت منجل است |
|
|
صدر را صبرى بد اكنون آن نماند |
بر مقام صبر عشق آتش نشاند |
|
|
صبر من مرد آن شبى كه عشق زاد |
در گذشت او، حاضران را عمر باد |
|
|
اى محدث از خطاب و از خطوب |
زآن گذشتن آهن سردى مكوب |
|
|
سرنگونم هى رها كن پاى من |
فهم كو در جمله اجزاى من؟ |
|
|
اشترم من تا توانم مى كشم |
چون فتادم زار، با كشتن خوشم |
|
|
پر سر مقطوع اگر صد خندق است |
پيش درد من مزاح مطلق است |
|
|
من نخواهم زد دگر از خوف و بيم |
اين چنين طبل هوا زير گليم |
|
|
من علم اكنون به صحرا مى زنم |
يا سراندازى و يا روى صنم |
|
|
حلق كو نبود سزاى آن شراب |
آن بريده به به شمشير و ضراب |
|
|
ديده كو نبود ز وصلش در فره |
آن چنان ديده سپيد و كور به |
|
|
گوش كآن دستى كه نبود آن نصاب |
بركنش كه نبود آن بر سر نكو |
|
|
اندر آن دستى كه نبود آن نصاب |
آن شكسته به به ساطور قصاب |
|
|
آنچنان پايى كه از رفتار او |
جان نپيوندد به نرگس زار او |
|
|
آنچنان پا در حديد اولى تر است |
كآنچنان پا عاقبت دردسر است |
|