شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٢ - بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
آنچنانكه عارف ...:
|
سير عارف هر دمى تا تخت شاه |
سير زاهد هر مهى يك روزه راه |
|
|
سير جسمانه رها كرد او كنون |
مى رود بى چون نهان در شكل چون |
|
محق: اثبات كننده. خلاف مبطل. درست. صحيح.
يك خلافى:
|
تفرقه در روح حيوانى بود |
نفس واحد روح انسانى بود |
|
|
چونكه حق رش عليهم نوره |
مفترق هرگز نگردد نور او |
|
عيون: جمع عين: بزرگ. استعارت از پير.
آن تحرى ...: جست و جو براى يافتن راه درست هنگامى است كه راه ها گونه گون بود. اما اوليا را يك راه بيش نيست، پس پيروى آن كردن ضرورى است.
پر از كسان جستن: از اولياى حق يارى طلبيدن.
|
عقل جزوى كركس آمد اى مقل |
پر او با جيفه خوارى متصل |
|
|
عقل ابدالان چو پر جبرئيل |
مى پرد تا ظل سدره ميل ميل |
|
|
باز سلطانم گشم نيكو پيم |
فارغ از مردارم و كركس نيم |
|
|
ترك كركس كن كه من باشم كست |
يك پر من بهتر از صد كركست |
|
|
چند بر عميا دوانى اسب را |
بايد استا پيشه را و كسب را |
|
|
خويشتن رسوا مكن در شهر چين |
عاقلى جو خويش از وى در مچين |
|
|
آن چه گويد آن فلاطون زمان |
هين هوا بگذار و روبر وفق آن |
|
|
جمله مى گويند اندر چين به جد |
بهر شاه خويشتن كه لم يلد |
|
|
شاه ما خود هيچ فرزندى نزاد |
بلكه سوى خويش زن را ره نداد |
|
|
هركه از شاهان از اين نوعش بگفت |
گردنش با تيغ بران كرد جفت |
|
|
شاه گويد چونكه گفتى اين مقال |
يا بكن ثابت كه دارم من عيال |
|
|
مر مرا دختر اگر ثابت كنى |
يافتى از تيغ تيزم آمنى |
|