شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦ - تمامت كتاب الموطد الكريم
|
نقل خارستان غذاى آتش است |
بوى گل قوت دماغ سرخوش است |
|
|
گر پليدى پيش ما رسوا بود |
خوك و سگ را شكر و حلوا بود |
|
|
گر پليدان اين پليدى ها كنند |
آب ها بر پاك كردند مى تنند |
|
|
گرچه ماران زهر افشان مى كنند |
ورچه تلخان مان پريشان مى كنند |
|
|
نحل ها بر كوه و كندو و شجر |
مى نهند از شهد انبار شكر |
|
|
زهرها هرچند زهرى مى كنند |
زود ترياقاتشان بر مى كنند |
|
قهر سركه ...: بناى موعظت بر تهديد و تطميع است تا در شنونده حالت خوف و رجا پيدا شود. اگر همه تهديد باشد يأس به بار آرد، و اگر همه تطميع بود نافرمانى و گستاخى پديد گردد.
پاى كم آوردن: كمتر بودن.
خل: سركه.
قوم بر وى ...: نوح. و سركه ريختن قوم بر او اشارت است به آيه و كلما مر عليه ملأ من قومه سخروا منه. (هود، ٨٣) قند او را بد ...: نوح متخلق به اخلاق الله بود و برابر استهزاء نادانان مى ايستاد و خدايش يارى مى فرستاد كه: إنا لننصر رسلنا و الذين آمنوا. (غافر، ١٥) واحد كالالف: يكى چون هزار. غزالى گويد: «ليس شىء خيرا من الف مثله الا الانسان المؤمن». (احياء علوم الدين، ج ٣، ص ٢٠)
|
خواب ديدم خواجهء معطى المنى |
واحد كالالف ان امر عنى |
|
صد قرن: (قرن) را مى توان به معنى (كفو) گرفت. (او برابر صد تن است.) و نيز به معنى يكصد سال، يا مردم هر يكصد سال.
عبدالعلى: ظاهر عبارت انقروى نشان مى دهد كه (العلى) را صفت (عبد) گرفته است چنانكه از اصطلاحات كاشانى آرد: (آنكه قدر او بر اقران بالا رفته و همت او در طلب معالى از همت برادران او فراتر شده.) ولى تركيب (عبدالعلى) تركيب اضافى است نه صفت و موصوفى و اگر چنان بود بايد (العبداعلى) مى گفت. ظاهرا معنى بيت چنين