شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٢ - حكايت آن دو برادر يكى كوسه و يكى امرد در عزب خانه اى خفتند شبى اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار كرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حيله و نرمى از پس او برداشت، كودك بيدار شد ه جنگ، كه اين خشت ها كو كجا بردى و چرا بردى، او گفت تو اين خشت ه
مناسبت اين داستان با سروده هاى پيش مضمون بيت هاى ٣٨٣٩ و ٣٨٦٦ است و توضيح آن در بيت ٣٨٦٧ است.
دباب: مبالغت در دب. دب آوردن: قصد نزديكى كردن. قصد گر آمدن نمودن.
|
مكر زن پايان ندارد رفت شب |
قاضى زيرك سوى زن بهر دب |
|
مشتغل: سرگرم سخن.
انبهى: جمع. (در ميان جمعى كه در آن عزب خانه بودند.) مشتهى: داراى شهوت، خواهنده، رغبت مند، شهوت پرست.
سگ پرست: كنايت از بى دين. بى اعتقاد. خدا ناترس.
مرتقد: جاى خواب.
تف: گرمى. كنايت از تب.
دارالشفا: بيمار خانه. بايد «دارالشفى» خوانده شود.
سقام: بيمارى.
مغلق: چنين است ظبط نسخه اساس. در اين صورت مصدر ميمى است بستن. و يا اسم مفعول بسته. و در اين بيت مشكل معنى مى دهد. (به نزد پزشكى مى رفتى تا گرهى از كار تو بگشايد و تو را درمان كند.) ممتحن: رنج ديده، آزدره.
حمزه خوار: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٢٦/ ٤.
ناموسى: كنايت از شرمگين. ظاهر نگهدار.
خر گله: گله خر، كنايت از گروه مردم عامى.
ديوان خام: كنايت از آنان كه تعهدى به شرع و اخلاق ندارند.
داستانى به ظاهر هزل است اما نتيجه اى كه مولانا از آن در نظر دارد، در بيت هاى بعد آمده است و چنانكه بارها گفته است آوردن اين داستان ها براى جلب توجه كسانى است كه طبيعت آنان با هزل بيشتر از جد خو گرفته است. دارويى است تلخ، آميخته به شيرينى ظاهرى، تا بيمار به خوردن آن رغبت كند.
|
خر كجا ناموس و تقوى از كجا؟ |
خر چه داند خشيت و خوف و رجا |
|
؟