شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧١ - حكايت آن دو برادر يكى كوسه و يكى امرد در عزب خانه اى خفتند شبى اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار كرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حيله و نرمى از پس او برداشت، كودك بيدار شد ه جنگ، كه اين خشت ها كو كجا بردى و چرا بردى، او گفت تو اين خشت ه
حكايت آن دو برادر يكى كوسه و يكى امرد در عزب خانه اى خفتند. شبى اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار كرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حيله و نرمى از پس او برداشت، كودك بيدار شد ه جنگ، كه اين خشت ها كو كجا بردى و چرا بردى، او گفت تو اين خشت ها را چرا نهادى الى آخره
|
امردى و كوسه اى در انجمن |
آمدند و مجمعى بد در وطن |
|
|
مشتقل ماندند قوم منتجب |
روز رفت و شد زمانه ثلث شب |
|
|
زآن عزب خانه نرفتند آن دو كس |
هم بخفتند آن سو از بيم عسس |
|
|
كوسه را بد بر زنخدان چار مو |
ليك همچون ماه بدرش بود رو |
|
|
كودك امرد به صورت بود زشت |
هم نهاد اندر پس ككون بيست خشت |
|
|
لوطيى دب برد شب در انبهى |
خشت ها را نقل كرد آن مشتهى |
|
|
دست چون بر وى زد او از جا بجست |
گفت هى تو كيستى اى سگ پرست |
|
|
گفت اين سى خشت چون انباشتى |
گفت تو سى خشت چون برداشتى |
|
|
كودك بيمارم و از ضعف خود |
كردم اينجا احتياط و مرتقد |
|
|
گفت اگر دارى ز رنجورى تفى |
چون نرفتى جانب دارالشفا |
|
|
يا به خانه يك طبيبى مشفقى |
كه گشادى از سقامت مغلقى |
|
|
گفت آخر من كجا دانم شدن |
كه به هرجا مى روم من ممتحن |
|
|
چون تو زنديقى پليدى ملحدى |
مى بر آرد سر به پيشم چون ددى |
|
|
خانقاهى كه بود بهتر مكان |
من نديدم يك دمى در وى امان |
|
|
رو به من آرند مشتى حمزه خوار |
چشم ها پر نطفه كف خايه فشار |
|
|
وآنكه ناموسى است خود از زير زير |
غمزه دزدد مى دهد مالش به كير |
|
|
خانقه چون اين بود بازار عام |
چون بود خر گله و ديوان خام |
|