شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩١ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
|
تركش عمرش تهى شد عمر رفت |
از دويدن در شكار سايه تفت |
|
|
همچو صيادى كه گيرد سايه اى |
سايه كى گردد ورا سرمايه اى |
|
|
سايه مرغى گرفته مرد سخت |
مرغ حيران گشته بر شاخ درخت |
|
|
كين مدمغ بر كه مى خندد عجب |
اينت باطل اينت پوسيده سبب |
|
سايه سايه سايه دل: جسم در مقابل جان حيوانى چون عكس يا سايه است چرا كه اثر و حركت از آن جان است و جان حيوانى سايه يا عكسى است از جان عقلانى و جان عقلانى سايه از دل يا آنچه موجب گردش جهان است. (قدرت حق تعالى عز و جل.) (آنچه از خواجه در خاك خفته است، جسم اوست كه سايه روح اوست، اما دل (روح) در جهان خود تابان است و از اين سو به آن سو روان.) مرد خفته ...: مثال ديگرى است براى نشان دادن اصالت روح و فرع بودن جسم. (مردى كه خفته است جسمش برجاست اما روح او در جهان گوناگون سير مى كند.) سجاف: آنچه بر كرانه پرده و جامه دوزند، و معمولا ديده نمى شود.
تقلب كردن: از پهلويى به پهلوى ديگر گرديدن.
روح چون ...: در قرآن كريم درباره روح آمده است: و يسئلونك عن الروح قل الروح من أمر ربي (. اسراء، ٨٥) تو چون روح پنهانى و روح وصف كردنى نيست پس تو را نمى توانم وصف كنم.
عقيق قند خا: استعارت از لب و سخنان شيرين.
چند همچون ...: تا كى كو كو كجاست كجاست، بگويم و آواز فاخته را كه كوكو مى گويد تقليد كنم.
او مع الله است: كوكو؟ هنگامى گويند كه ندانند آنچه خواهان آن هستند كجاست اما او در جوار رحمت خداست.
كاش جولاهانه ما كو گفتمى: ما كو دست افزارى است جولاهگان را كه ماسوره در آن كنند و بدان جامه بافند. (آنندراج، لغت نامه)
|
نيست بافنده كس به دست افزار |
نه به ماكو نورد و پا افشار |
|